چلٌه خانه
من ؛ کلمه ای جادو شده در جذبه ی جنون
من ؛ کلمه ای که آنقدر عصیان کرده است
که راهی به جز تسلیم برایش باقی
نمانده است
من ؛ کلمه ای ناسروده در دایره ی شطح
به نیایش برخواسته در شعر
من ؛ کلمه ای ذاکر شده در خود
با نام هو ... یا نام الله ... تا
نام ِ نامی تو
تا اسم
اعظم
چهل روز دست به دامان ِ در ِ چهل خانه
خوانده و مانده
در چلّه
خانه ی تو
یا اللّهو
بازی با زیبایی ، تنها با تنهايی اللّهو
راسخ فرما ما را آمين در رسوايی اللّهو
با تو همه جا پنهانم كن در سترِعدم گنجت را
گنجان نشوم در سترِ عدم از پيدايی اللّهو
كلمةُ العُليا لوء لوءِ لالا من هوَ كنزاً مخفيّا
اول و اُخری، آخر و اولی، غايت و غايی اللّهو
نامحرم شد درگاهت را مفتیِ شومی اللّهو
تا تنها با شمسِ تو رقصد بلخی و رومی اللّهو
منبر و مدرس، مكتب و محبس، مسجد و جمدس اللّهو
اختر و اطلس، عيسی و اقدس، نام مقدس اللّهو
فاطر و قاهر، كاسر و جابر، ناظر و قاضی اللّهو
هادی و ساقی، ساقی و باقی، باقی و راضی اللّهو
قدرت كامل، حجّت قاطع، عزّت دائم اللّهو
رحمت واسع، منّت سابق، قادر و قائم اللّهو
صانع و سبحان، سامع و منّان، جامع و حنّان اللّهو
ديّان، برهان، سلطان، رضوان، غفران، سبحان اللّهو
راشد و واحد، واجد و ماجد، شاهد و حامد اللّهو
رهزن، رهبُر، رهدان، رهبين، رهبر، قائد اللّهو
باری و ذاری، كاشف و سرمد، حضرتِ نافذ اللّهو
صورتِ شمس و چهرهی مولانايی ِ حافظ اللّهو
جهد به تيغ و عهد عتيق و ذكر مزامير اللّهو
امثال زبر، تورات زبور، انجيل زبير اللّهو
ذهنهی چشم و چشمه ی ذهن و نخل تخيّل بارآور
وزن تصور، عين تعيّن، صورت و تصوير اللّهو
با گل داوودی میخوانم چهچهِ بلبل خوانی را
رشته ی آواز، از بن حنجر، با لب تحرير اللّهو
دفتر اول، صفحه ی آخر، خطّ ِ چهارم من بودم
من بودم، مولانا با ما بود و جهانگير اللّهو
عقربِ نيشم، كشتهی خويشم، مهرهی مهرت مارم كرد
لب لبِ شيرين، زهرِ هلاهل، نوش ِ بلاگير اللهو
در شب تاری، بر سرِ داری، در پی ِ ياری رفتم من
حلقهی گل نه، حلقه ی گيسو، حلقه ی تكفير اللّهو
به طرب آرنده، چرخاننده، سكرآور اللّهو
مطرب، بخشی، بخشاينده، بخشايشگر اللّهو
ذكر او،سخن او،وحي او،كلمات او،جملات او،آيات او
اسم و صفت و فعل و قيد و حرف و مصدر اللّهو
اندوهت را به جوانمردان روزی كردی، روزی كن
كم نگذار ای بيشاندوهآور پُرپرور اللّهو
نقّال ِ مَهی، قوّال ِ گهی، نقل ِ نگهی ناگاهان
نظر از نظّاره از ناظر، نظر از منظر اللّهو
دل شادان من سرخوش تا غم از اطرافم بگريزد
سلطان ِ مسرّت شاهنشهِ شادیگستر اللّهو
خورشيدآغشته، ماهآميزه، نجمآجين اللّهو
بارانآسا، ابرآذين، دريا رودآيين اللّهو
با حور و فرح، با بسط و پری، با بوس و كنارآميزه
در جنّتِ گل، همراهِ رسل، عريان و برين اللّهو
ياقوتِ لبافشان كن قُل قُل! كه شدم وسواسُ الخنّاس
فُزتُ فُزتُ شمشيری كو؟ بر فرقِ نگين اللّهو
خطّاطِ خطاپوشی، خيّاطی كن جبّه ی مردان را
شال ِ جوانمردان را روی تاج ِ سلاطين اللّهو
هر كه نشان میخواهد و سرزد، دست به در شد بر در زد
هر مرغی پر زد در جانم گفتم آمين اللّهو
كشفِ حقايق، وجدِ دقايق، سكرِ خلايق الحمدت
ايّاك نعبد اللّهو ايّاك نستعين اللّهو
ليلانه فزا، لولي افزا، ليلی افزون اللّهو
ميم و جيم و نون و واو و نون ِ مجنون اللّهو
در هر جسمی جانی میدم، در هر راهی روحی نو
در رگهايم جاری شو، شريان كن در خون اللّهو
در تن تو، در من تو، بيرونم تو، پيرامونم تو
در من درتن بيرون پيرامن پيرامون اللّهو
آياتت را نازل كردی، نور و رعد و نحل و نمل
من شمسم قمرم نجمم شجرم يا زيتون اللّهو
گلنوشم كن چون زنبوران، گلپوشم كن چون حوران
روياهايم را گلچين، رويم را گلگون اللّهو
با هر برگی، با هر سنگی، با هر ابری، با هر رنگ
اينگونه، آنگونه، به تجلّا گوناگون اللّهو
بی هر جادو، بی قانون، بی رمل و سحر و اسطرلاب
بی افسانه ما را افسون كردی افسون اللّهو
زاويه بسته، چلّه نشسته، گوشه ی شهمات اللّهو
تا به تو آيم گرچه ندارم تابِ ملاقات اللّهو
سبحه نخوانده، توبه نكرده، دل به دفش رقصش بسته
آمدهام در شطح و نيايش، چرخ مناجات اللّهو
آمدهام بر سجده بيفتم آدم خاكآلودت را
آمدهام تا سجده شوم از سوی سماوات اللّهو
سكر دمادم، از دمت آدم را دم به دم از خود حی كن
نفخه بفرما تا كه برويد تاكِ تحيّات اللّهو
نفيِ تو نقص آمد شك رفت، ايقان در رقص آمد در رقص
هستِ تو هستم میدارد بی حاجتِ اثبات اللّهو
چشمِ تضرّع بگشوم تا بابِ اجابت بگشايی
ندبه یدستان، جمعه ی مستان، جمله ی حاجات اللّهو
خاكآرا، بادآور، آتشافروز افزا اللّهو
حاكم قادر قدرتگستر فرمانفرما اللّهو
محبوبا ماوانا مولانا رحمانا اللّهو
انتَ المُحی ِ الموتانا، جانبخشا، جانا اللّهو
عبریِ مصحفِ ابراهيمی، هادی ِ هودی، ناهی ِ نوح
ناجی ِ يونس، حامی ِ يوشع، حافظِ عيسی اللّهو
به كنيسه، به كليسا، موسی عيسی عيسی احمد شد
احمد معبد كعبه مكّه يكّه يكتا اللّهو
عرش مجيد و قولِ سديد و فعلِ رشيد از تو از توست
وجهُ الباقی لا يتناهی لا يتناها اللّهو
سوره ی انجير، ابجدِ زيتون، طارق و طاها اللّهو
غار حراها، كهف و كساها، كربوبلاها اللّهو
والقمرِ اذا متجلّي شو، والقمرِ اذا جلّها
والشّمس ِِ والضّحی والضحيها والضحيهاها اللّهو
قافُ العنقا، ملكوت علی، سيمرغ ِ بلا اللّهو
حلّاج ِ اولوالعزمم كردی بر دارِ فنا اللّهو
طلب اللّهو عشق اللّهو فقر اللّهوَ مستغنی
حيران اللّهان درويشان ! انا ربّكما اللّهو
سبحانی ما اعظمَ شانی علیٌ عالیٌ اعلی حق
انا ربّكما الحقٌ علیٌ عالیٌ اعلی اللّهو
زخمه ی رنج و تارِ ترنج و تنتن ِ تنبور اللّهو
شورش ِ بحر از ماهِ سهگاه و ماهی ِ ماهور اللّهو
درصدِ بدمستانم سرحدِ مستی در سرِ هستانم
حضرتِ باری، شربتِ باران، بارش ِانگور اللِّهو
سی روزه ی فيروزه به افطارِ عقيق و اقاقی گل كن
خيمه زدم در ساغر نوشانوشِ نشابور اللّهو
خيمه به نوشيدن زده سمنان عطرِ علاءُ الدولت را
شادیِ محنه، محنتِ خرقان، مهلتِ منصور اللّهو
كعبه بنا كردی امّا در قلبم قبلهی خاصان شد
مُحرم ِ من شد مسجدالاقصی بيتُ المعمور اللّهو
نورا قبلم، نورا بعدم، نورا فوقم نورا نور
نون واوم را، لام عينم يا نورِ علی نور اللّهو
حاظر و ناظر، باطن و ظاهر، مبدیُ مقصود اللّهو
مبدا و مقصد، لابُد و لابَد، هست و شد و بود اللّهو
دف تر شده دف بر آتش نِه سيلی بزن و مستم كن
در زهره مسيحا می رقصد با عود و سرود اللّهو
تشنگیام صيقل خورد از خود جوی مجو درياجو باش
جوشانم چون رود شراب از درّه ی درّود اللّهو
بالا میرود آتش از من، چشم تماشا سرخم باد
آذر ِ آبان، شعله ی تابان، آتش ِ بی دود اللّهو
مژده به يعقوبت بده كنعان بوی عزيزی میآيد
جامهی من شد صد پيراهنِ مصری و مسعود اللّهو
هرچه قناری، غمری و قاری، لب به لطافت جاری شد
وه كه چه زيبا میخوانم با لهجه ی داوود اللّهو
و یبقی وجه ربک ذوالجلال والاکرام
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:29 توسط حافظ ایمانی
|
نردبامی به آسمان
قصد کرده بودم برای این پست شعری چند بخشی که مشتمل بر چند غزل بود را بنگارم
شعری با نام (( چلٌه خانه )) و با ردیف (( اللّهو )) اما به دلایلی دست نگاه داشتم تا فرصت دیگری ...
اگر خدا خواهد .
اما سروده ی این پست مثنوی کوتاهی ست که برای تیتراژ پایانی سریال نردبامی به آسمان ساخته ی محمد حسین لطیفی عزیز
که با بازی دوست یگانه ام وحید جلیلوند (که صدایش آرامشی طوفانی ست )در نقش غیاث الدین جمشید کاشانی همراه بود سروده شد
که بخاطر پخش زود هنگام این سریال در ماه مبارک و نبودن زمان کافی برای ساخت و پرداخت آن هیچگاه پخش نشد .
جنون ِ مشعله خيزم ، شرار ِ آتشم از تو
عطش به شعله كشيدم ، سر ِ سياوشم از تو
كمر به عشق تو بستم اگر به قيمت جانم
قمار عشق گران است اگر كمی نگرانم
دو سجده رو به سماء ِ ستارهگَردِ تو كردم
كه در نظارهی سيّارگان دوباره بگردم
سفر به طعم سمرقندِ كشور شكرم كن
خيال روی تو دارم ، محاسب قمرم كن
هلا! هلال ِ تو حلّ ال ِ قوسهای نهانی
منم غياث تو غوّاص رمل و جفر معانی
عيار ِ ابجدِ عيّاریام ورای عدد شد
كه سعدِ طالع ِ كاشانیام رسيد و رصد شد
به عطر ِ اطلس ِ لطفت لطايف الحيلام كن
ظرايف زحلام شو، حمايل حَمَلام كن
شبی شبيه فلك خوشهچينِ هيئتِ پروين
پر از قنوت مَلَك ... میشوم پرندهی آمين
اگر مفسّر ِ آياتِ لَيل و نجم و بروجم
در آسمان تو برپاست نردبان عروجم
یا یارمدد رسان ما باش.
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:47 توسط حافظ ایمانی
|
به م ح م د (عج)
تا مزاميرِ صدا خوش خط و الحانی توست
سنّت حنجره ها رو به ثناخوانی توست
خون ما رنگِ نگين بختي انگشتری ات
هله ای عشق بيا وقت سليمانی توست
چشم از منتظران شد ؛ سر راه تو نشست
چشم ؛ فرشِ قدم حضرت سلطانی توست
رگ و لبخند بهار از تو به گل می شكفد
سرخ را سفره بينداز كه مهمانی توست
ای شهيدان به تماشای تو برخاسته اند !
سر ِمردان نظرباخته قربانی توست
پشت بر قبله كن از كعبه ی خود خارج شو!
كه عجم لشگر لحن عربستانی توست
صوفيان يكسره در فكر تو سرگردان اند
دفشان گرمِ سراپرده ی حيرانی توست
لب ما طرز تغزّل شده از نغمه ی غم
غم ما نغمه ای از گوشه ی هجرانی توست
مو به مو را خبر از آمدنت در هم ريخت
كه صبا سلسله گردان پريشانی توست
نه سيه روزی ما رو به شب زلف تو كرد !
نه مسلمانی ما عينِ مسلمانی توست !
ما چه بود و چه نبوديم ، تو باش و تو بمان
ما چه باشيم و نباشيم ؛ جهان فانی توست
هرچه گفتيم و نگفتيم ؛ نثار قدمت
هرچه ديديم و نديديم ؛ فراوانی توست .
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:19 توسط حافظ ایمانی
|
شعر... حرف ... سکوت ...
آیا حرف هایی را که می خواهم بزنم شعرهایی است که هنوز نگفته ام؟
اما سکوت نمی گذارد؟
آیا شعرهایی که گفته ام حرف هایی است که برای زدن داشته ام؟
و سکوت حرف هایی برای نزدن می خواهد؟
آیا من هیچ حرفی برای زدن ندارم؟
ولی هم چنان یک روز سکوتم را از شعر سردرمی آورم
و یک روز شعرم را سکوت می کنم ؟
و این سکوت نه جایی برای حرفی می گذارد
و نه این شعرها جایی برای سکوت؟
و نه این همه جایی برای من؟
پس
تو حرف بزن
تو سکوت کن
تو برایم شعر بگو
ت و ح ر ف ب ز ن ت و س ک و ت ک ن ت و ب ر ا ی م ش ع ر ب گ و
اما شعری که سروده شد ...
پرستش كن مرا محبوبِ معبدهای بودايی
سرايش كن مرا ای شاعرِ سرهای سودايی
من از آبستن ِ ارحام ِ بهتان و بكارت، نه
من از نسل توام روحالقدس مردِ مسيحايی
مرا نيكي، مرا گندم، مرا خورشيد ميخوانند
به من الهام كن ! برگرد ! ابليس ِ اهورايی
اگر دهليز، بطنُ البطن ِ خونخواهیست، خنجر شو!
بيا تسخيركن قلبِ مرا، پرهيز ِ هرجايی !
اناالحق باز ِ دارم در نظربازار ِبغدادت
مرا تكفير كن هان ای جنيد بن ِ فريبايی
اگر هندويی از مصرم، اگر ايرانی از چينم
برقصان دامن بسياریام را كمَّهُالغايی !
تو در آيينهها خودخواهِ من هستی كه من هستی
مرا انكار كن در خويش، تصويرِ تماشايی !
مرا مجبور كن چون اختياری نيست، ياری نيست
اگر زيباترم از تو، دليلش چيست ؟ ... تنهايی ...
چه فرقی میكند ديگر، تو من هستی و من ديگر...
ستايش كن مرا بارزترين مصداق شيدايی
م ر ا ا ن ک ا ر ک ن د ر خ و ی ش ت ص و ی ر ت م ا ش ی ی
و حرف هایی که به شعر کشیده شد ...
...
كو روشنی ؟ كو ترمهی ابريشمی در باد؟
تا خوشهی دنبالهدار اطلسی باشم
دنبال خشت و گبّه و تسبيح ميگردم
قاليچهام كن كاشیام كن تا كسی باشم
آرامشم را پس بگير از وحشت اين شهر
اين شهر ديگر جای كاشیهای آبی نيست
تا كوچهها مانوس با افسردگی هستند
ميخانهای، ماسولهای، خاك و شرابی نيست
كو خانهی اجدادیام؟ كو كاسهی نذری؟
كو خوابهای كودكي؟ كو كشتهی آلو؟
كو حوض ماهيهای فروردين سال پيش؟
كو سايههای مهربان باغ زردآلو؟
با زعفران رنگ و رويم شربت آوردند
سيب و غزل گفتم سبد اما پر از خالی ست
باغ و بهار از عطر گيسویی نمیرويد
اينجا تمام غنچهها گلبوتهی قالی ست
بيزارم از اين خانههای جعبهی كبريت
اين شكل معلومی نداردهای بي ايوان
پس كو درختم ؟ كو انار جذبهی دستم ؟
فوارهام كو فرصتم كو شعر كو باران ؟
ق ا ل ی چ ه ا م ک ن ک ا ش ی ا م ک ن ت ا ک س ی ب ا ش م
وسکوتی که اینگونه به شعر ...
...
دل با من بی دل من با تو دل بی تو من بی تو بی دل
تو از من دل کن من از دل بی دل کندن بی تو بی دل
الف از با ها راء از با یاء با من الف از هر با یا من
من با آه از هر با من بی تو اهریمن بی تو بی دل
ای من بی تو با دل بی من ای تو با من بی دل با تو
بی تو ای دل بی دل ای من با تو ای من بی تو بی دل
دل با ما دل بی من بی تو دل با میم از تو الف از من
میم از با تو نون از بی من با دل مامن بی تو بی دل
حتی دال از بی تو حتی الف از من بی تو حتی تو
بی من حتی من حتی دل حتی دامن بی تو بی دل
سلام
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 4:7 توسط حافظ ایمانی
|
د ر ر ق ص ا ن گ ی
بلند شو !
وبایست !
درست روی همین پاهایت
حالا دستهایت را از اطرافت بگیر!
و در موازات قامتت بلند کن !
یکی به شرق و دیگری به غرب
یکی به شُرب و یکی به غرق
مهم نیست که رو به کدام سو داشته باشی
رو به کدام ؟ قبله
حالا نام خویش را بخوان
و نام او را که نام توست
سمت نگاهت را بچرخان
آهسته و آرام
و بشنو صدایی را که تو را می خواند .
آنگاه اندیشه ات را به روحت بسپار!
و به چیزی نیندیش
تا جسمت بتواند موافق جانت باشد
و جانت که در رقص ِ روح تو قرار گرفته است .
حالا تو انسان شدنت را جشن گرفته ای
شادمان و شاکر
بی نیاز و رها ...
ره ا ی ره ا
د ر ر ق ص ا ن گ ی
زنهار اگر لب به تغزّل نگشائی
در آینه ها لحظه ی دیدار ِ خودت را
برخیز که در خویش به دیدار نشینی
سیمای ِ دل انگیزترین یار خودت را
مقصود همان است که در خویش بیابی
مقصود همان است که در دست تو باشد
مقصود شرابی ست که از چشم ِ " تو" جوشد
تا چشم و دل ِ آینه ها مست ِ " تو" باشد
از اول ِ خود از ازل ِ خویش رسیدی
تا آخر خود تا ابد ِ خویش تو باشی
این بیْن تو هستی . که تو باشی . که خودت باش !
در پس که تو بودی ... پس در پیش تو باشی
در پیش و پس ِ خویش اگر خویش تو بودی
مفهوم ازل چیست...؟ ابد چیست...؟ زمان چیست ؟
هر جا که تو باشی تو خودت هستی و " هستی "
پس شرق چه و غرب چه و کوْن و مکان چیست ؟
موجود چه هستی ؟ که تو از اصل وجودی
نابود نخواهی شد ... تا بود تویی تو
مسجود شو از مسجد و از سجده بپرهیز
در معبد ِ خود عابد و معبود تویی تو
خلاق ِ جهان باش که مخلوق نزیبد -
در شان ِ تو در آینه ی روی تو باشد
گنجیّ و نهان باش که غیر از تو نباید
ناظر به نظربازی ما سوی تو باشد
دل باز! دل از حضرت دلدار صمد شد
آزادی و مختار که پابند خودی تو
دل بر همه بستی که همه دل به تو بستند
شادی ت مبارک که خداوند ِ خودی تو
ال حمدُ ل ِ الله فی کلّ ِ حال
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 16:30 توسط حافظ ایمانی
|
آمد آن آمدنی ...
...
هر بار که به دستهایم نگاه می کنم بر بار ِ خجالت ِ دوشم می افزایم .
بیست و هشت انسان در من هر سال به عذر ِ خامی؛ هیچ تر
هر سال این انسان به اعتراف ِ دانایان نادان تر، به گواهی ِ دست ها پوچ تر .
من نیامدم که بمانم ... که باشم ...
از این دست سودا نمی پرورانم درسر
تو باش
در من تو باش
تا تو هستی دیگر کسی نیست .
گنگی و کری و کوریم مرا بیش از این پیوستگی به ظلمت جسارت انداخت .
که کلماتی نبشتم به تمامی لغو ... نبشتم به ناتمامی ...
اگر کامل ِ کلمه تویی ... این ابتر ِ نا میمونی از نا بودی من است یا از مبارکی ِ تو ؟
تو این حروف را کتابت می کنی یا این حروف تو را به شعر می سراید یکی ست ...
که هر دو در وحدت و یگانه از پیش اید
آنچه از پس می آید هلاکت منی ست که بی تو مانده باشد .
من اگر بی تو نبودی و تو بودی بفرما ... بنویس ... بسوزان ... بسُرا ...
که از خویش به خود هستی
به خود آمدنی اگر آمده ، به تو آمدن و به تو بودن است .
که خدا تویی .
که وجود ِ وجود ِ وجود ِ مبارک شعر و بقا همه جا تویی .
در سکرات بلا یونس ِ سی ماهی ام
عارف کفری پر از معرفت اللّهی ام
در پی هر سنتی نیستم و نیستم
پیرو هر مکتبی نیستم و راهی ام
جهل مسلّم منم، علم مجسّم منم
معدن بی خویشی ام، کان خودآگاهی ام
شادی پرغم شدم، بیش شدم کم شدم
هادی روحم شدم، حضرت گمراهی ام
صفر شدم صد شدم، امّی و بی حد شدم
خوب شدم بد شدم، قهقهی ام، آهی ام
یثرب ِعصر ِعلی، مغرب ِ زهرآورم
شام جگرپارگی، خون سحرگاهی ام
ارض ِمعلّق شدم، ساده و مغلق شدم
شوق شدم، شق شدم، نیلِ پر از ماهی ام
یوسفِ دلبر منم، خون برادر منم
چاهی ِ پرپر منم، پرپرم وچاهی ام
بی سرِ ملحق شدم، کشته شدم حق شدم
شاهدِ مطلق شدم از قبل ِ شاهی ام
شوق ِ مضاعف منم، در برت و در برم
خوان که بخوانم تورا، خواهم ات و خواهی ام .
واما
با کثرت عذر و تقصیر
و تمنای نیایش شمایان به رستگاری و رهایی نادمانی چونان من .
دو کتاب ِ تنها همین جایی از سروده هایم
به هوای تنهایی ِ همه جایی ام روانه ی بازار شد .
کتاب اول ؛
(( سرمه های رنگی ))
با سرآغازی چنین :
( این کتاب پیشکش می شود به هجرانی های دکتر سید حسین نصر)
و دیباچه ای کاین چنین می گوید :
{{ در من چهار جهان با هم آمیختند ...
جهان ِ عارفان ...
جهان ِ شاعران ...
جهان ِ حکیمان ...
و جهان ِ دیوانگان ...
در من هر رازی خود را برملا می کند !
شاعری تا بدانجا باید پیش آید که ذاکری باشد ! }}
و مشتمل بر سه بخش :
سرمه های سرخ ولی سپید ( کلماتی جادو شده در جذبه ی جنون )
سرمه های سبز ولی طلایی ( کلماتی اردو زده در خیمه ی سُرایش ِ پاکان )
سرمه های مشکی ولی آبی ( کلماتی زانو زده در پیشگاه ِ عشق )
ناشر :
انتشارات تکا ( توسعه کتاب ایران ) : موسسه نمایشگاه های فرهنگی ایران
نشانی : تهران ، خیابان انقلاب ، بین صبا و فلسطین پلاک 1178
تلفن : 2 الی 66415271 فکس : 66415498
و کتاب دوم :
(( ذکر مزامیر ))
با سرآغاز ِ کوتاهی این چنین :
{{ ابهامی اگر هست ... در تابش ِ خورشید ِ داوود نیست ؛
در سایه های بی صدای شبی ست که سواد ِ شنیدن ندارد }}
ناشر :
انتشارات سوره مهر
نشانی : تهران ، خیابان حافظ ، خیابان رشت ، کوچه جمشید جم
تلفن مرکز پخش : 66460993 فکس : 66469951
.................................. و دگر ؛ خبری نیست غیر ِ بی خبری
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 3:8 توسط حافظ ایمانی
در شاهنامه ...
در صلح وجنگي راستين، ماندهاست كارستان من
ديو و دَدَم نابود ... از پيدايشِ انسان من
هفت آسمان آويز شد بر دار قاليهاي ما
من قاليِ دارم، كه افلاكي شد آويزان من
با خنده ی فرخندهاي تقدير را بر هم زدم
يعني سعيد سعي خود شد طالع فنجان من
اين اطلسي را شعله ی حزنِ چراغ لاله كن
گلپوش شد، نوروز شد، پيشاني ايوان من !!!
تذهيب سرخ و مشكي ناسوت را لاهوت كن
قاليچه را شاتوت كن در كاشيِ كاشان من
عيسيبنمريم دست يوسف را به رويم ميكشد
آيا رسولي مانده تا او هم شود مهمانِ من؟
يا حرفهايم را از اين پس با شبانان ميزنم
يا ده كَرَت موسي شود قرباني فرمان من
ما مملكت سوز خوديم و ملك افروز جهان !!!!
باقي بماند گرميِ انفاس درويشان من
ما خسروان هيئت بي پرده ی لطف توأيم
گستاخِ بسطام تو شد تبريزيِ خرقان من
در شاهنامه دولت محمود كو؟ محمود كو؟
فردوسي طوسي شود يار تو و ايران من
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:32 توسط حافظ ایمانی
کوثر چشمه ی بقا !
کوثر چشمه ی بقا !
نهری که تو جاری کردی
از آسمان
تا از درخت بگذرد و نورانی شود
به من که رسید جوشیدن گرفت
تا صدایی که از چشمانم آرام آرام بلند می شود
اخلاص باشد اخلاص ...
به رقص گوشه گوش كن سميع كو؟ سماع كو؟
سمائي زمينيام ، صداي انتزاع كو؟
سلسله سنبل فلك ! قمري باغ آسمان !
نه شاخهاي ، نه خوشهاي ، ترانهي وداع كو؟
قمر غلام روي تو كه قنبر و قلندري
تو بُردهاي تو باختي مُطيع كو؟ مَتاع كو؟
شعور من، حروف من حريف مقتلت نشد
جنون سوار كربلا! حروف انقطاع كو؟
مرا دو نيل شقه كن، عصاي موسوي تويي
كه مردهام ، كه زنده كن، كه روح عيسوي تويي
به جام جمع اختران شراب خسروي بده
گلاب مينوي بده رسول مثنوي تويي
لُبِّ لُبابِ مثنوي ، لبِ شما ... لبِ شما ...
دو بلخ و بوسه تلخيام ؛ زبان مولوي تويي
ولايت تو بيشتر ز قاف و سين و مرغ شد
مبارك است خلعتت ؛ وليِّ قونوي تويي
به قربِ قبلاً از فنا وسيلهي وصال كو؟
به بُعدِ بعداً از بقا تحمّل محال كو؟
گريهي شور و حال كو؟ خندهي لايزال كو؟
خال سياه چشم من! چشم سياه خال كو؟
آتش عشق كو كه من شعلهكش و سياوشم
من فوران آتشم پس رگ اشتعال كو؟
اذان بگو كه ماه بام كعبهي دلم تويي
هلال شام صورتت ... سپيدهي بلال كو؟
زبور من سرود كيست ؟ شاعر حنيف تو
زبور من سروده شد مرادفِ رديف تو
كسي دگرنمي شود ، نميشود دگر كسي
دگر كسي نميشود كسي دگر حريف تو
حجاب غمزه يار كو؟ بنفشه كو؟ بهار كو؟
سوال شاخهسار را جواب جويبار كو؟
كوثر چشمهي بقا ، روزي بيحساب كو؟
مسير چشم انبيا شريعت شراب كو؟
حقيقتي بگو اگر كه شمس دفتر مني
حقيقتي كه شسته شد... كتاب كو؟ كتاب كو؟
الياسا ادريسا يا شمس المهديّا
ابليسم عوض شده، توبه كجا ثواب كو؟
دست بده ، جگر بده ، سرنسپار سر بده
كشتهي بيشتر بده ، هيزم انقلاب كو؟
در كمر خميدهام ، در سرِ سربريدهام
پيري نو رسيدهام ، شور و شر شباب كو؟
گدازههاي چشم من به سيل سرخ ميرسد
آتش دل فشانده شد ، كوه شدم مذاب كو؟
قافلهدارِ غربتی از نفسِ هوا پُرم
قافلهدار اشترم ، جادهي بيسراب كو؟
به عصر سایه های من مسیر بی گلایه کو؟
تاویل های ساده کو؟ انجیل های آیه کو؟
مرا دو نيل شقه كن، عصاي موسوي تويي
كه مردهام ، كه زنده كن، كه روح عيسوي تويي
به جام جمع اختران شراب خسروي بده
گلاب مينوي بده رسول مثنوي تويي
لُبِّ لُبابِ مثنوي ، لبِ شما ... لبِ شما ...
دو بلخ و بوسه تلخيام ؛ زبانِ مولوي تويي
ولايت تو بيشتر ز قاف و سين و مرغ شد
مبارك است خلعتت ؛ وليِّ قونوي تويي
به هفت شهر والفنا بقیّه ی بقا تویی
خدای صوفیان خوداند ... امام اولیا تویی
قناریان باغ را شجر به چه چه آمده
من آمده... مِه آمده، تو آمده... مَه آمده
قمر ستاره چین من نگار تو نگین من
نیایش حزین تو ترانه ی وزین من
به نعبد و به معبدم لباس اضطرار کو؟
لب یجیب یار کو به نسخ و نستعین من؟
نگاه روی ماه می رمید و سربه راه شد
سر تو روبه راه باشد آیت مهین من
به نسبتی که با جهان به آشتی درآمدم
بدی نمی کند کسی به دولت و به دین من
چه رازی از تو بیشتر که پیش تر درآمدی
به شکل دست سرکشی از آه آستین من
منطق سی پرنده شد احقاف از خیال تو
طیر تویی سیر تویی خوشا سلوک حال تو
سفر مسافر تو شد، تو قصد مقصد منی
صدای مسجد توام، سکوت معبد منی
شامی و کوفی تو نه، صافی صوفی توام
عارف نامی تو نه، نام حروفی توام .
ی ا ح ق م د د
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 15:30 توسط حافظ ایمانی
زلیخای زنخدانی
از یوسف کنعانی تر منم
از زلیخا زنخدانی تر تو
به درگاه عشق دعا کن
دعا
که دعا زنار باد
در این زندگی نه ...
در این زندیقی ...
ايا لعل بداخشانی كه طاووس عروسانی
به رنگارنگیِ پس كوچه ی جشن چراغانی
به گيسو شانه تا خوردم پری پروردهام كردی
پر ازگيسو، پر از شانه، پر از شانِ پريشانی
دعا زنّار شد اين زندگی بی عشق زنديقی است
مداوا میشود با تو جراحات مسلمانی
به خاك افتاده انگشتان من در قوس محرابت
كه دستی در مناجات است و دستی در هوسرانی
تو را من با غزلهايم به رقص آيی به رقص آيم
مرا با بوسهای آنی ببوسی و ببوسانی
لبم ياقوت بوسيدن جواهرنوش و سرخآشام
چشيدم قرمزت را آی انگور انارانی
بخارای عسلبندی، شكرعمِّ سمرقندی
كه تو لبخندِ لبريز از لبِ حلوا فروشانی
تو خاك تربت جامی، تو بسطُ البسط بسطامی
تبِ تبريزی شمسی، هلالِ شهر ماهانی
رد و رودِ رياحين جان گرفت از چشم جاری شد
كه تو جنّات تجری تحتهاالانهارِ ريحانی
چه برفی روی كوهستان اندام تو باريده است
تو گرماگرم آغوش منی، خواب زمستانی
پريد از راز شبنم رازقی از خواب پريانی
ببار ای ابر بارانی كه بارانی ببارانی
یا عشق مدد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 8:36 توسط حافظ ایمانی
|
حق
حق
در بتکده می، در میکده بت، در معبد هو، دربودا حق
بت اما حی، بت اما حق، حق لاتُ و هبل، حق عزّي حق
اللهُ لا الهَ وَ الّا وَ هوالحیّ ُ الْقیّومَم کن
اللهُ لا الهَ وَ الّا هُوَ ربُّ الْعَرشِ الْاَعلی حق
تسبیح و سبحه بگسست از من، من از قدّيسي قدّوسم
تشبيه و شبهه بگذشت اما چگونه؟ اما چرا چرا حق ؟
میرِ مرادان، مست قلندر شدم، شدم مست قلندر، من ـ
مرتکب جان شدم به کُنَّم، لم یکن أِِلاّ من ، أِلاّ حق
صوفی صافم، صافیِ صوفم، ابجدِ رملم، جَفرِحروفم
زهرهي تارم ، مهرهي مارم ، عقربِ کرّارم ، امّا حق
مشربِ زهرم، افعیِ بحرم، لیلیِ قهرم، لولیِ شهرم
زاهدِ خامم، عارف جامم، هر دو… کدامم؟ یاهو یاحق
حقّهي شطحم، حلقهي فتحم، طوطیِ مدحم، اقراٌ اقرْأ !
بسمِ رَبّکَ الّذی خَلَقْـــتَم، بسم اللهِ اللهِ اللّحق
انّا اعطیناکَ الْکفرُ انّا اعطیناکَ الایمان
انّا انزلنا داوودٌ ، انّا اَرسلْ اَرسلنا حق
طیلسانِ طاماتم، ماتم، تا جادو از من بگریزد
من سِحرُالسِّّحرم، ماهم، مهرم، یا شمسُالمولانا حق
ناميانهها ( دلنبشتههای شاعرانه) http://www.hafezimani.blogfa.com/
+
نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 17:35 توسط حافظ ایمانی
سراب
سلام به همه ی دل تنگان و دل شکستگان
این غزل مثنوی را تقدیم به کسانی می کنم که پائیز را برای اندیشیدن دوست میدارند !
سراب...
گفتم بهانه است، اگر هست، درد نيست
هركس كه خون تلخ جگر خورد، مرد نيست
هركس كه خون باده خورد بيبهانه نيست
اين دامها بدونِ پُر از آب و دانه نيست
آبي كه تشنه است ولي كام دجله نيست
آخر، عروسِ شرم، همآغوش حجله نيست
آخر، دوامِ مرگ، بهجا هست و هست نيست
سُكر شراب هست ولي چشم مست نيست
چشمي كه مستْ، هست ولي عاشقانه نيست
جايي كه دام هست ولي آب و دانه نيست ـ
جاي نشستن است، دو زانو زدن به خاك
سهراب مرده است، نيازي به رخش نيست
مجموع اين حروف، الف ميشود الف
در عشق، كسر نيست، بنايي به بخش نيست
در عشق، غايتي به جز اندوهِ وصل نيست
اندوه، فرعِ وصل و نشاني ز اصل نيست
اينجا نشان به غير مكان اشاره نيست
«در كار خير، حاجت هيچ استخاره نيست»؟
در كار خير، صحبتي از ناگزير نيست
در صومعه شناسي اگر هست، پير نيست
پيري به حسن عاقبت كار و بار نيست
فرزانگي به حرمت بوس و كنار نيست
باغي اگر برويد از آواز بلبلي
معناي معتبر شدن نوبهار نيست
نه عمر پرشتاب، نه مويي كه رنگ باخت
باري دليلِ گردش ليلُالنّهار نيست
هر قرمزي، رگي، كه تَرَك خورد و پاره شد
خونپاش و دلشكسته شبيه انار نيست
باري كه روي شانة صيّاد ميرود
شايد كه تور اوست و يعني شكار نيست
شايد كه گردبادِ بلا باشد انتظار
هر گَردِ دوردست، نشان سوار نيست
هر پاي، مبتلا به خطرهاي جاده نيست
مقصود، در ادامه ی راه است، ساده نيست
مقصود، مشكل است وليكن بعيد نيست
هر شيخكي حريف غم بوسعيد نيست
در اين طريق، جز طلب و صبر، چاره نيست
«راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست»
راهي كه پيش روست، بدون سراب نيست
هرجا سراب هست، بدانيد! آب نيست
هركس كه نامِ مي به زبان بُرد، مست نيست
هرجان سپردني كه دليل شكست نيست
سيبي كه تكّهتكّه شد آيا كه سيب نيست؟
هر مردني به پاي كسي بينصيب نيست؟
ما كشته ی توايم و اين مرگ، مرگ نيست
پاييز، انتهاي غمانگيزِ برگ نيست
هرچند فصل رويشِ گلهاي ناز نيست
پاييز حكمت است، ولي چشمِ باز نيست
پاييز حكمت است، مگر رنگْرنگْ نيست؟
رنگينكمانِ روي بنفشه قشنگ نيست؟
امّا قشنگ نيست؛ كه اين رنگ، رنگ نيست
رنگي كه بوي سرخ ندارد، قشنگ نيست
گفتم شكار ماه، محالي مسلّم است
اين كار، در قواره ی حتّي پلنگ نيست
گفتيم سنگسار؛ كه شيطان رجيم باد
ابليس حاضر است، دريغا كه سنگ نيست
تيمورِ عيش و نوش به كرسي نشسته است
تيمور ميدود كه بدانيد لنگ نيست
ما مردِ باطليم در اين رزمِ بيشهيد
جنگي كه بين عاد و ثمود است، جنگ نيست!
ناميانهها ( دلنبشتههای شاعرانه) http://hafezimani.blogfa.com/
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 18:27 توسط حافظ ایمانی
دل دو حرف دارد
هميشه به نام او
ياران سلام
قريب به يك سال از تولد جنون والقلم مي گذرد و اين مجازخانه بهانهگاه برخورد الطاف چشم شما بود با توامانيِ جنون و قلم من . در اين رهگذار چه آشنائيها و دوستيها كه برايم مبارك افتاد و چه حرفها كه با صدق و اخلاص از جان شما نيوشيدم و البته حقيقت ِسرمستي از جاي ديگري است .
غرض از نگارش اين چند سطر چند خبر بود كه ميبايست پيشاپيش عرض كنم :
نخست اينكه دوستان بسيار هنرمندم در شركت تصوير سازي نار و ني زحمت راهاندازي سايتي را تقبل كردند و بر دوش كشيدند كه در آن محيط بسياري از اشعار من البته با تفكيك كتاب هاي چاپ شده يا در دست چاپم درج شده است كه متعاقبا آدرس دقيق آن را به زودي در اختيار دوستانم قرار خواهم داد .
دوم اينكه بنا دارم اين محيط را البته با رويكردي متفاوت از آنچه بود همچنان برجا و استوار نگاه دارم با اين توضيح كه جنون والقلم زين پس محملگاه شعر هاي موزونم نخواهد بود كه اينجا از اين به بعد اختصاص خواهد داشت به تنها حرفها، نامهها و دلنبشتههايم ، چرا كه گفت وشنيد ِ با شما را پيرامونِ اين دسته از آثارم بيشتر دوست ميدارم .
و سوم اينكه در اين ماههاي اخير بيشتر پيگير آثار صوتي و موسيقائي اشعارم بوده و هستم كه با اميد به لطف بينهايت حق و نيايش شما خوبان به زودي به معرض نگاه و محضر دوستان تقديم خواهد شد .
لذا مطلبي كه اينك پيشكش ميكنم چند سطري از يكي از همان نامههاست كه پيش از اين گفتم .
توفيق از آن ِ خداست و عزت نيز تنها از آن ِ او .
محبوبم
دل دو حرف دارد
من دو حرف دارد
تو دو حرف داري.
انسانها يا خوابند يا بيدار
اما هنگام شعر خلسهي بين خواب و بيداري است.
به آسمان نگاه كن
آنچنان كه به زمين توجه داري
دقيقاً بين آسمان و زمين قرار گرفته بود
طنابي كه حلاج را معلق كرده بود
بين زمين و اسمان
كه عشق نيز دو ركعت است
ركعتي در ساحت زامياد و ركعتي بر محيط بامداد
آنقدر نگاه كردم
تا چشمانم بسته شد.
پلكها اشارت عجيبي هستند
دو پلك بر هر چشم تا چشمها را بسته نگاه دارد
بيشتر نگاه كردم
من دوست دارم به آنچه ميبينم فكر كنم
تو دوست داري آنچه فكر ميكني را ببيني
فكرها ديده نميشوند
اما نبشته ميشوند
ميخواهم فكرهايم را برايت بنويسم
محبوب من
كمال ديدن با دو چشم است
پرندگان با دو بال پرواز ميكنند
و ماهيان كه در آب زندگي ميكنند
و ما كه در هوا با دو چشم پرواز بال و باله را به تماشا نشستهايم
محبوب من؛
من در اطراف سرم دو گوش دارم
كه شنيدار نجواي چپ و راست من است.
اما گاهي صدايي را ميشنوم كه هيچ سمتي ندارد
سكوت صدايي است كه هيچ سمتي ندارد
چونان آهنگ دمها و بازدمهايم.
اگر ميخواهي مرا بهتر بشناسي
بايد با دو دستت مرا در آغوش بكشي،
كه من با دو دستم فرياد ميزنم
محبوب من؛
آناني كه ابروان معشوقشان را به محراب شبيه دانستهاند
ميدانستهاند كه محراب دو خط است
كه از زمين و زمينهي شهود شروع ميشود
آنگاه به انحناي ركوع بيشتري ميرسد
تا تلاقي گاهش پيشاني باشد
آنجا كه سجدهاي مهر غيب بر او ميزند
دو خط در محراب وجود دارد
و دو خط در ابرو
اما محبوب من
شمس خط سوم بود
خط پيشاني
همان يك كلمهاي كه دو حرف دارد
چون دو
چون خط
و اما من
كه نفس ميكشم با دهانو بيني
و راه ميروم با دو پايي كه تعادل را در من نگاه ميدارد
كه نفس ميكشم با دو مخزن هوا در سينهام.
كه هميشه دو راه پيش روست
گاهي بين اين دو بايد هر دو را انتخاب كني
يعني هم با دلت نفس بكشي، هم با سرت
عشق و عقل
دو راه توامانند در حصول كمال
چون دو گرانبها ميراث آخرين رسول
كتاب و عترت
يا چون در خلق اثر از وارستگان هنر
تناسب و توازن بين صورت و معنا-
وحدت فرم و محتوا
چونان در شعر تواماني جوشش و كوشش.
كه كمال ديدن با دو چشم است
چشمي كمي
و چشمي كيفي.
چشمي چون تن
و چشمي چون روح
چشمي به جسم و چشمي به جان
نگاهي به ماديت و نگاهي به معنويت
دو راهي كه بايد هر دو را انتخاب كني.
زندگي وزنهي سنگيني است
وزنهاي كه تنها ميتواني با دو دست آن را بلند كني.
دستي نظم و دستي پرهيز
دستي عقيدت و دستي جهاد
چنان كه دست چپت را به خدمت دنيا مشغول داري
آنچنان كه گويي هميشه در ان خواهي زيست
و دست راستت را به كار عقبي درآوري
آنچنان كه گويي لحظهاي ديگر در اين دنيا باقي نخواهي ماند.
در عشق دو ركعت است
كه هر ركعت آن دو سجده دارد
براي بوسهي وصل
كه بوسيدن تواماني برخورد دو لب است با هم.
همچنان كه پيش از هر نماز بلند ميشوي
با يك لب اذان ميگويي
و با يك لب اقامه...
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:45 توسط حافظ ایمانی
خط چهارم
از فقر به کفر افتادم ...از عشق به غنا... تا ایمان از کف رفته ام را باز یابم
باید از چهار سو برخیزم وموجودیت سه گانه ام را نیکو سازم تا دوباره ... یکتاپرست شوم
درویش آن بود که دعویش نبود !
از زهد استغفار کن، از خواب من بیدار شو صبح است صورت را به می تطهیر کن،اطهار شو از چار سو با چار صورت خط چارم را بکش بی چاره کن همواره را،آنگه بیا ناچار شو
آتش خدا را می پرستد تا پیام آور شود من قنبر پیغمبرم گل پوش و آتش بار شو در کعبه با هفتاد و یک بتخانه دورم می زنی رقص سماع صوفیان در گردش پرگار شو
تو مست جام چندمی کین گونه سرخی می کنی؟ خواب خوش هستی تویی،مستی تویی هشیار شو
من بوریای عقل را در پای عشقم سوختم تفویض کن این هر دو را،مجبور شو مختار شو
گاهی سر از حد بگذرد در رفت و آمدهای تیغ هر جا که عشق آسان نمود...آماده ی دشوار شو
با رومیان هر چند اگر تخت مرا آتش زدند از مصریان برگرد،تنها شاهد بازار شو
من عروة الوثقی ی عشقم، فیه ما فیه ام شدی من مخزن الاسرار دردم،کاشف الاسرار شو با من رفیقی کن که من خویش توام،پیش توام با من رفیقی کن که درویش توام،احضار شو
با فقر نامحرم شدی،تا شبلی ادهم شدی در حق ابراهیم درهم،مالک دینار شو
آیات یاسین طواسین تو را نازل شدم قرآن بخوان،بر دار شو، دست از جهان بردار شو من بوالحسن در قومسان،تو رابعه در بصره ای مشتاق اندوه توام،از عشق برخوردار شو
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 5:52 توسط حافظ ایمانی
|
رقص...
رقص میدان جاذبه ی وصل است
که اگر دزد سر گردنه نیز باشی
روزی در حلقه ی عیاض خواهی چرخید !
جنگ در رقص ...
باد را چين بده تا دامن ، تا دامن ، رقص
تو اگر يوسف پرهيزي ، پيراهن ، رقص
يله كن سلسله را ، سرمه بكش ، غارت كن
كاروان ميگذرد ، دزد سر و گردن ، رقص
آذر از روي پريشاني اسپند پريد
عرصات بدن از عرش بلرزد ... تن ، رقص
تو و نُه توي فلك چرخزنان ، جامه دران
كه گلاب از ازلِ باغ كند با من رقص
اگرت سجده نكردند ، مخور غصّه، كه دوش ـ
بكند از طرب چشم تو اهريمن رقص
دوست در رقص ، تو در رقص ، شهيدان در رقص،
جنگ در رقص مهيّاست ، هلا دشمن! رقص!
رستم از خوانش هفت آمده سهراب شده
رخش ، اين شيههكش مسلخ بيشيون ، رقص
خنجري كو كه به زخمت جگري تازه كنم ؟
خنجر و خون ، طرب و زخم پياپي زن ... رقص
جام را سر بزن از صبح و بگردان تا شب
به سبوخانه شرابي بده ، ترجيحاً رقص
اين چه سرّياست كه حاجت به دخيل آمدهاست؟
كه گره باز نمودن ، كه گره بستن ، رقص
غنچه بگشا كه لب از بوسه ی من بالا زد
لب لبالب شده و حالت بوسيدن ، رقص
نرگس و نسترن و ياس ، مبارك بادت
ياسمن خواني آلاله و آلادن ، رقص
گنجینه ی پنهان
وه تو ... وه من ... بَه تو ... بَه من ... بهمنِ کوهستانم کردی
گر تو ... تا بُستان گرما شد ، گر من ... تابستانم کردی
گرما باده ز مَستانم شد ، سرما بادِ زمستانم شد
طورِ تجلّیِ چشمانم شد ، مُحرمِ ده فرمانم کردی
بر فُلک و فَلَک نازل شده ای ، از مُلک و مَلَک کامل شده ای
زیبا امّا قاتل شده ای ، آماده ی مژگانم کردی
اسپند بترکان کورم کن ، مستانه ی من ! مستورم کن!
از چشم حسودان دورم کن ، گنجینه ی پنهانم کردی
آتش بزن از دستم دف را... با کفر و مکاشفه کفنم کن
در آتش جاذبه دفنم کن ، این دفعه مسلمانم کردی
روان مغلق سرور مطلق به لوح و عرش و قلم معلّق
سماعِ کرسی چه کرد با تو؟ که ناگهان چرخانم کردی
لَحمُکَ لَحمی، دَمُکَ مِن دَمی ، سِلمُکَ سِلمی ، حَربُکَ حربی
حربُکَ حربی ، حُبُّکَ حُبّی ، به خونِ خود غلتانم کردی
تو بوسعیدی، ابو سعیدی ... تو بایزیدی ، تو بای زیدی
تو شمسِ تبریزی ِ جنیدی ، دو بوالحسن خرقانم کردی
رقصیدن را می رقصانی ، آرامش را می افشانی
تو گردِ گیاهانم کردی ، تو گرده ی افشانم کردی
سهراب و سرابِ عطش بودم ، از تشنگی از خود روییدم
جوییدم ، از رُستن رُستم ، گلخانه ی دستانم کردی
در خَمر و خماری خُم بودم ، از فرطِ تعیّن گم بودم
در انجمنت انجم بودم ، تو هیئتِ انسانم کردی
تخریبم کن ، اخراجم کن! ازعشق پشیمانم کردی
سجّیلِ ابابیلت بودم ، حمله به کعبه ی جانم کردی
طه والمُحکَماتِ دارم ، یاسینَ الذّاریاتِ زارم
آیاتُ البیِّناتِ غارم ، جبریلِ غزلخوانم کردی
اَینَ السَبیلُ بعدَ السَّبیل ، اَینَ الخیَرَةُ بعدَ الخیَرَة
من ذلّتِ اعدائت بودم ، تو عزّتِ یارانم کردی
من سیّدُ الشّبابِ بهشتم ، شهید تثلیثِ سرنوشتم
سووشونِ خون ... یَهُوَ الیحیی ، سپس حسینَ الآنَم کردی
اَینَ الطّالبُ بِدَمِ المقتول ؟ ای زنده به گوران برخیزید
بِاَیِّ ذنبٍ قُتِلَت ؟ به کدامین گناه قربانم کردی ؟
هوالشهید
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:36 توسط حافظ ایمانی
|
در جذبه ی بهار
یا مقلب القلوب والابصار یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال
و تمامی آنچه در آسمانها و زمین موجودند پیوسته در حال تسبیح و ستایش پروردگار و آفریدگار خویشند
حریر بنفشه ...
بنفشه های دلم را بیا و رنگ کمان کن به هفت جلوه ی رنگین کمان مبارکمان کن چهل حقیقت آبی...چهل حریر بنفشه چهل قناری قرمز، ولی اسیر بنفشه عرق به شبنم انگورهای تازه نشسته کنار جقه ی گل بوته بی اجازه نشسته علف ترنّم خرداد را بهانه گرفته و بار بارش خورشید را به شانه گرفته سکوت زنبق وحشی صدای درّه ی گیسو گلاب طرّه گره خورده روی ترّه ی گیسو نگاه کن که ببینی شبیه هیچ شدم من دو مو ، دو تای مجعّد ، دو زلف پیچ شدم من ترانه پشت نگاهت ، غزلسرای لبم شد و سرمه ریزی چشم تو آفتاب شبم شد مرا به عشوه بخوان و بکش مرا به کرشمه به عکس سیب صدایم در آب قرمز چشمه به قطره های اناری که دانه دانه چکیده به شاخه ای که از آن سبزی جوانه چکیده برقص دورِطلوع ِ سپیدگاه ستاره ! به چرخ های فراوان، به دورهای دوباره... به هلهله ، به هلاهل ، به گریه های مردّف به شوکران عروسی ، به حجله های پر از دف بگو چگونه بنوشم تو را که ساغر عشقی ؟ تو حرف اوّل حسّی ، تو حرف آخر عشقی
پیراهن مغازله
ای مهرنوشِ مشرقِ نیشابور ، از کوه های سرزده خورشیدم رکن رباعیات پر از کوزه ، خیّامِ چشم های تو را دیدم با شوق اشتباه شقایق ها ، شولای اشتیاق به تن کردی در خمه گاهِ ساغرِ فیروزه ، پیراهنِ مغازله پوشیدم مژگان کشیده در قدم گیسو! حالا که تابِ زخمه حلالت باد شیواتر از نیایش رقاصی ، حالِ خرابِ زخمه حلالت باد در ظهر زهره چرخش ادریسی...یعنی شراب زخمه حلالت باد در صبح سبحه گردش الیاسی... من با تو از دوتار خروشیدم ای زود ای نیامده برگشته ، چرخی به دورِ باده تسلسل شد ای دیر ای نرفته ی دلواپس ، با شوکران شرنگ شکر مل شد برگرد ای انار ترک خورده ، داروی نوش دارِ تقابل شد برگرد ای رسیده ترین نارس ، سهراب بودم آنچه که نوشیدم ای نوبهار دختر پاییزی ، مستی مدام حضرت زیبایی! خرداد خلسه های پر از خورشید ، دنیا به کام حضرت زیبایی! ای هم قرانِ فال تو فروردین ، زیبا سلام حضرت زیبایی! ای هم قرینِ ناحیه ی ناهید ، من از جوار جاذبه جوشیدم سنبل ترازِ نرگسِ چشم آهو ، در جلوتی برآ که به رقص آیم ابرو کمند دورِ کمان گیران ! از کوشه ای درآ که به رقص آیم گیسو بلند شب شده طولانی...مسحور کن مرا که به رقص آیم ای چینِ زلفِ آینه و ایران ، بی وقفه پیش پای تو رقصیدم ای آتش ترانه کش کاشی ، من مولوی شدم... تو نمی مانی؟ ای قاری قصیده ی نقاشی ، والشمسُ والسّما, نمی خوانی ؟ ای قبله ی تباتبِ تبریزی ، ای خودپرست فصل مسلمانی حتی اگر تو بتکده ای باشی ، من خویشِ بی تو را نپرستیدم ای مُشک و عنبران ِ عبیر آهو ، چشمت به فتنه گفت: تو آزادی مهزادِ اخترانِ خوش اقبالی ، فتوا به عقرب و قمرم دادی گل بوته ی مُقلّدِ خون برگی ، در فقهِ سینه ی قفس افتادی در لاله زارِ سینه کشِ قالی ، من سرخ پوش چشمه ی تعمیدم
نیلوفرِ شمیم سحربوسی ! بادی بدم به نای نی دریا لیلانه خوانِ لهجه ی لادن ها ! بربط نوازِ آینه ی دریا آبی تراشِ مجمرِ مرجانی ! ای ماهیِ معاینه ی دریا آن سویِ روشناییِ سوسن ها ، خلوت نشینِ ساحلِ تجریدم من دزدِ راه گردنه ی رقصم ، حالا کسی به سبکِ خراسانی – در ابتدایِ چشمِ تو سرگردان ، دف می زند که دست بیفشانی در منتها الیهِ جنون تنها... تنها تویی تویی تو که می دانی در غربتِ مقاربتِ باران ، من دف نوازِ صورتِ خورشیدم ای ابر ای بریده ی بارانی ، تو پاسبانِ حال و هوایم باش ای باد سرزمینِ رها رنگی ! زنجیر پاره کرده ی پایم باش پروانه پلکِ بال پرستویی ! سیمایِ دردهای صدایم باش تو سرمه دانِ شربت و نیرنگی ! من پرده دارِ زهره و ناهیدم!
و ستایش و ثنای تمام زیبائیها و نیکوئیها باز می گردد به حمد و تسبیح او
الحمد لله رَب العالمین
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 12:52 توسط حافظ ایمانی
|
بس است !
بس است ...
بادی ختن تنیدن ِاندام را بس است آرامشی ذبیح دل آرام را بس است
چشم از شکار سرمه به آهو کشیده شد آهو… چنان که دامن بادام را بس است می ریزم از صراحتِ صبح ِصراحی ات یک جرعه شب ،که مستی ایام را بس است پیری به دستگیری دزدِ عیاض نیست خرقان ارادتی ست که بسطام را بس است
رقصی به مشق هروله از پیرهن گذشت رقصی پر از وضوح که ایهام را بس است
رنگ شراب، جامه دران شیشه را شکست این جام سربریده سرانجام را بس است
بیت الّهِ حلالی و بیت الحرام هو این بام را مسافرت این بام را بس است
بیت الحرام گردش وحدت گریز توست مُحرم به رقص آمده احرام را بس است
پیراهن از حروف مقطّّع دریده شد ای سوره! شرم سرّ « الف لام را » بس است
چاقو به رگ بزن هله تقطیع دست را جرم تورنج یوسف بدنام را بس است
کو ...؟
طوطی ِگویا ! گویا طوطیِ ! یا طوطی گو! اسرارم کو ؟
شیرین شکنت مگر نبودم ؟ هان ای شکّر منقارم کو ؟
پیاله گیر ِتوام نگارا ! گلاب اطراف ِعطر ما را -
گره شمردم... گره شما را ! گره گشایی در کارم کو ؟
به حلق و حلقه ، به دار گیسو... به دور شب در مدار گیسو...
به سوی بی سمت و سار گیسو... دست انگیزم ، دستارم کو ؟
در بازار آذر می کوبم ، تو به رقص آیی زر می کوبم
پر می سایم سر می کوبم ، ای دیو و پری دیوارم کو؟
تمّارم کن ! عمّارم کن ! هی در این شهر آزارم کن !
حیدر گشتی کرّارم کن ! کرّارم کو ؟ کرّارم کو ؟
به سبکِ خنده به کسبِ قه قه ! به ناگهان من به مرگ ناگه !
ترنج ما بِهِ ... ترنج ما بَه ! که وه به وهم آ! وحی آرم کو ؟
وان یکاد الذین مستم ... گشاده روئی گشاده دستم ...
قصیده نوشم ... غزل پرستم ... من سیمرغم ، عطارم کو ؟
چگورغلغل چغانه ام کن ! فسون گریز از فسانه ام کن !
شبان چنگِ شبانه ام کن ! موسیقی ِطورم ، تارم کو ؟
رمیده صیدم ... پریده پلکم ... بریده نافم ... دریده کلکم...
وفاق ِانفس ... نفاق ِسلکم ... حزب اللّافان انصارم کو ؟
به خرق عادت دریده خرقه ... فقیر بی اعتنا به فرقه ...
هزار قیسم هزار بلقیسم پس یارم کو ؟ یارم کو ؟
سپرده ام سر به سر سپردن ، قمار آغشته بار ِبردن
سپاه لعنت ! به لحن مردن سر بازیدم ، سردارم کو ؟
به الستُ به ربِّ بلی گفتم : به دو گنبد سرخ طلا گفتم :
به تکثّر کرب و بلا گفتم : ای مجبوران مختارم کو ؟
من باربدی بربط شکنم ، شوخی نکند شاخی که منم
نَفَسی شمس ار تابد دهنم ، دشنام ِ جهان دشوارم کو ؟
خلّّصنا یا عشق از جانم ... اللهم ارزقنا آنم ـ
را جستی اما انسانم کو ؟ دادارم کو ؟ دارم کو ؟
یا حق
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:52 توسط حافظ ایمانی
|
تناسخ سیب ...
بنا دارم از کتاب جنون والقلم چند غزلی رو پیشکش کنم
به چشمهای دعا گو و مهربان شما دوستان عزیز تر از جانم
به امید اینکه ...
ابوالحسن خرقانی فرمود :
قبله بر پنج قِسم بُوَد ...
نخست کعبه : قبله ی مومنان
بیت المعمور : قبله ی فرشتگان
عرش : قبله ی دعا گویان
حق : قبله ی جوانمردان و دوستان
و اما قلب قبله ی خاصان است ...
شبان کوه موسی ام ... بی گَله و بی گِله
قصیدتی بگو ! بخوان ! بی صلت و بی صله
عزیز مصر عصمتم ... بی حَرم و بی هِرم
شهید بلخ غربتم ... سلسله در سلسله
قفل تغافل بگشا ... قاف مقفای من !
فارغ از این دل شده ای ... غافل از این قافله ...
تشنه ی خون من شدی ... ای صنما ای صنم !
با من دل یکدله کن ! با من دل یکدله !
مناسک تنم شدی ... گوش بده ! گوش کن !
توات شدم ... منم شدی ... ای سر پر حوصله
وضوی خون ... اذان جان ... قبله ی قلب الیقین !
نماز واجبُ القضا ... مستحب نافله !
صراط مستقیم من ! کوس اناالحق بزن !
تناسخ قدیم من ... طی کن این فاصله !
مشرق آتش شده ای ... زلف مشوش مکن !
جام بلا کش شده یارم ... هله ! مستان هله !
چهل چهله چهچهه ... چهچهه چل چله شد !
چله به چله ... چه به چه ... چهچهه ی چلچله
وَل وَل وَل ... هروله کن ! کِل کِل کِل ... کِل بکش !
کل بکش و ولوله کن ! کل بکش و هلهله !
سوره ی زلزال شدم ... زلف ! اذا زلزلت ...
زلف ! اذا زلزلت الارض ... اذا زلزله...
..............................................
سیب سبز سیب جنگل ، اما آتش ، اما سرخ
سیب آبی دریا خون ، اما خون ، اما دریا سرخ
سیب ازسین و سیب ازسینین، سیب ازسینی یا صحرا
سیب از صحرا سینی ، صحراسینه ، صحراسینا سرخ
سیب از بالا، سیب از شاخه، سیب از چیدن ، اما نه
اما نه، سیب اینجا، سیب اینجا، سیب اینجا تنها سرخ
سیب آنجا با هر رنگی ... با سبز و زرد و نارنجی
سیب اما اینجا بی رنگ و رنگ بی رنگی ها سرخ
سیب آنجا شیرین، سیب از بوسیدن ، سیب از آرامش
سیب اینجا طغیان خون عصیان خون آدم خون حوا سرخ
سیب از آدم تا خاتم ... سیب از اعجاز از وحی از عشق
سیب از نوح و سیب از ابراهیم و سیب از موسی سرخ
سیب از ... مصلوبی پرَان شد از آسیب ... اما بشمار
سیب از اوَل دوم سوم چهارم سرخ وعیسی سرخ !
سیبی غلتید از کوه اقراء ! یا سیب اقراء ! قرمز شو!
سیب از نور آمد ... پیغمبر شد ... تا کلَ دنیا سرخ .
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:21 توسط حافظ ایمانی
|
پر از پری ...
این هم غزلی که چند بیتش رو در خواب گفتم
البته چند سال پیش
پر از پري شده اين خانه با حضور خودم
كليم خود شدم از جلوهگاه طور خودم
چهل چراغ كَمشكوة في زجاجة شدم
چهل شب است كه روشن ز شمس نور خودم
صفا و مروه قدمگاه صبحگاه من است
در آب و آينه دلواپس ظهور خودم
ورق كه ميخورم انگار مثنوي شدهام
به پير بلخ بگو من خودم چگور خودم
ترانه را نه تورا نه خدا خودش را خواند
كه من حقيقت داوودي زبور خودم
جنون كه غايت عقل است ابتدايم بود
چه انتهايي؟ تا شورش شعور خودم
برای دیدن من جا ده ها فراوان است
كه من مسافر يك عمر راه دور خودم
اگر چه حضرت دف زائر دلم بوده است
سه بار فاتحه خوانِدم كنار گور خودم
نستعلیق حیرانی ...
چه خطّی می نویسد سُرمه بر بادام طولانی ...
کتابت کن تماشا را به نستعلیق حیرانی !
جلاجنگ سُم اسبان، خراج چشم زخم تو ...
بگو چشمت کنند آهوسوارانِ خراسانی !
رسولانِ سرِ زلفت پریشانند از هر سو ...
به بعثت می رسد هر سوی این گیسو پریشانی
چه سرخی می کند خنجرخرامی های رگهایت ...
انارت را دو قسمت کن ! شهید اوّل و ثانی !
برقص ای آتش هندو ! دواتِ روی کاغذ را
که نستعلیق را شیواتر از آهو برقصانی
فراوان کرده حُسنت رونق بازار حالم را ...
چه حالی دارد از حسن تو بازار فراوانی ...
چه می گویم؟ نمی گویم ! که خاموشند درویشان
که خاموشند هنگامی که تو انجیل می خوانی
سلامم را به دارآویز و دربُگشا به تکفیرم !
مسیحای جوانمرگ من از ترس مسلمانی ...
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 1:43 توسط حافظ ایمانی
|
هله ...
........................................................................................
بر جریده ی پیشانی این چهارپاره وغزل
و تمامی شعرهایم
بی هیچ ملاحظه ای نبشتم :
تقدیم به : دختران زنده به گور . . .
شهیدان زنده به گور . . .
و گورکنان زنده به گور . . .
تازه در تازه ... بلند آوازه ...
مردگان نام مرا ميدانند
از سر قاف اجل، بام بلا
كشتهي شعر مرا ميخوانند
خوشهي وحي اگر سوره نشد
قُل اعوذ بِكَ ربِّ الگندم
بِكَ اي معجزهي نان و شراب
به سلامت سر ساقي ... سر خُم ...
قُل اعوذُ بِكَ ربّ الْمستي
پلكها نشئه شد و سنگين شد
خسرواني بزن اي خسرو زهر!
تلخي از زهرهي ما شيرين شد
وَ سلامٌ هِيَ حتّي تا مرگ
به تمنّاي تو تر دامن تر
وَ سلامٌ هِيَ حتّي ساقي
وَ سلامٌ هِيَ حتّي ساغر
بته در جقّهي ما هدهد شد
من و ققنوس خليل اللّهيم
آتش از شرب دمادم گاهی ...
ما از آفات بلا آگاهيم
قل اعوذ به شراب و به شراب
به شراب همه گیر كلمات
هله مستي، هله عصیان، هله جام
به گل گونهي ساقي صلوات
هله والتّين هلا والزّيتون
هله خاكا آبآتش بادا
هله شيطان هله اللهُ احد
هله مستيت مبارك بادا
هله والتّين كه من انجيرم
هله والليل كه من شب شدهام
هله والشمس كه خورشيد توئي
هله والزّهر كه عقرب شدهام
هله سبحانك يا من يا هو
كفر رازي كه ميان من و توست
هله عقرب، شب، خورشيد، انجير
يار برخيز! زمان من و توست
برج بيطالعيم افزون باد
كه من از طلعت معشوق خوشم
خون من بر لب عشاق حلال
اگر از عشق خودم را نكشم ...
........................................................................
سایه...
بر دار سري باش كه سردار تو باشد
منصور كسي باش كه بر دار تو باشد
اين قوم فروشندهي زيبايي مصرند
پرهيز كن از هر كه خريدار تو باشد
تا سايه به دنبال قدمهاي تو راهياست
بگذار كه معشوق گرفتار تو باشد
آنقدر بگو عشق ! بگو عشق! بگو عشق !
تا مرگ مگر لحظهي ديدار تو باشد
آنقدر بگو نيست شدم، نيست شدم، نيست...
تا عكس تو در آينه انكار تو باشد
ارزان مفروش آينه را، خويش گران است
تا صورت تو رونق بازار تو باشد !
دامن مكش از حلقهي مجموعپرستي
هر چند كه اين تفرقه اجبار تو باشد
گفتند: پرستشگر پريان جوان باش
باشد، نفس پير پرستار تو باشد
گفتم: نفس پير... دليل سفرم شد
گفتند: خدا يار و نگهدار تو باشد
+
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16:34 توسط حافظ ایمانی
|
سپاس گذاری و ...
هو الجنون العشق
سپاس بی حد از انفاس مبارک شما دوستان سالکم در طی طریق عشق
ورهسپاری های معنائی و معنویتان از خویش تا خویش... از نی تا نوای نورانی نیستان ...
وسپاس فراوان تر از آنان که این حقیر هیچ را از ابتدا همراهی کردند
تا با هم سرود اشتیاق دیدار وجه العشق را خلسه خلسه دف بنوازیم و شعر بسرائیم .
و اما
(( مصلوب دارهای اشاره ))
چند بیت شعر پریشانی که نام کتاب را براستی نمی توان بر آن اطلاق کرد
با توجه به خواست و عنایت شما پاکان خوب و خوبان پاک به این مجلد
در معرض است .
تا شاید تنها بیتی یا مصرعی از آن البته از لسان شما
اسباب بخشایش و گشایشِ این کمترین ناچیز را فراهم آورد .
باشد تا حضرت دوست مرا و ما را مصلوب دار های وصل خویش گرداند .آمین
عزیزانم می توانند برای دسترسی سهل و آسان به این کتاب
با شماره ی ۸۸۸۴۳۸۵۲ هر روز از ساعت ۹ صبح الی ۶ بعدازظهر
غیر از روزهای پنج شنبه وجمعه تماس حاصل کنند
و یا به آدرس : خیابان مطهری - خیابان جم- روبروی بیمارستان جم -
خیابان حجت - انتهای خیابان - پلاک ۶۷ - واحد ۳ -
دفتر وکالت آقای دکتر محمد غفاری
( وکیل گروه ایلیا گروه دوست عزیزم فرمان فتحعلیان ) مراجعه فرمایند .
دل بسته ی دل بستگان و دوستدار دوستداران مردان حق
حافظ ایمانی
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 20:6 توسط حافظ ایمانی
|