رخنه در درخت
خبر نبود و نباشد خبر مپرس ز مستان
بیا به دیدن مستی؛ به شرحِ بی خبرستان
بیا به دیدن ذاتم ، به خانقاه صفاتم
شهودِ هشتیِ اضلاعِ عذلتِ سکناتم
عجب تجرّد محضی ... که انتزاعطلب شو !
به رغم گوشهگرائي بیا سماعطلب شو !
بعید نیست صدایی، بعید نیست بگویم
سواد و سرمه ی چشمی سپید نیست بگویم
چراغِ راه من اما ستاره بود که چیدم
که شب نشینیِ سکر است خواب های ندیدم
شعف به سرخوشی عطر زعفرانِ هلم شو
در ابتلا به جنونم که مبتلا به دلم شو
به فقر خویش چه فخری کنم که فخر نباشد
که حلِّ مسئله ای ساده سخت و صخر نباشد
چه جای سفره نشینی است قصر جاه نشینان ؟
بگو چگونه بگویم به خانقاه نشینان ؟
دو کاسه کوس گدایی ؛ نوا هوای نواله ...
دو چشم سرخ پیاده ... هوا نوای حواله ...
دو چشم سرخ پیاده ... پر از بهانه ی رفتن
به برگ و دشتِ اقاقی ... به سنبل و به سُلاله ...
هوا نوای حواله ... تو در حوالیِ حالا ...
تو در حوالی حالاتِ آسمانیِ هاله
دو هفته پاک و حلالی که چارده شبِ ماهی
الا حرام سه ماهه، هلا شراب دو ساله !
شهید راه توئی تو ... اذان به نفی که گویم ؟
از آن اقامه ی لالا ... از آن ادامه ی لاله ...
امام امّت هفتاد و چند ملت عاشق-
شدی، نیاز ندارد رسولِ ما به رساله
لطیفه گوی و گرانی ، گران بها و لطیفی
نفس نفس تو نفیسی، غزل غزل توغزاله ...
نگاه، غرق تماشای چشمِ آبی دریا
که صبحِ نور رسیده به رقصِ ماهیِ باله
صدف به كاشيِ امواجِ رقص موج و پري كن
صدف بزن ! به صدف دف بزن ! مرا سپري كن
دو موج رقص ... دوچين رقص ... جزر دامنِ ساحل
پگاهِ ماه، وَ آنگاه مد كشيدن ساحل
مرا به جانب مرجان مبر كه ماهي رنجم
مرا مرنج و مرنجان كه من گواهي رنجم
ترنجِ دست تو رنجي كشيده بود به زودي ...
نصيب سيب شدم درترانهاي كه سرودي
دو موج، دف بزن از قبض و بسط ماهيها
دفي صدف بزن از قبض و بسط ماهيها
چراغ باده بيفروز تا شهودِ صراحي
براي ديدن اشياء در كمالِ كماهي
...
سرودِ رودكيام رخنه در درخت كند
كه رختِ خاك به انفاسِ سنگ، سخت كند
نفاقِ باد به ابعادِ باغ ميتازد
نشاطِ برگ و بهار از تو وه چه ميسازد ؟
بنفشهکارِ کرشمه ! ترانهي كاشي !
حنا ببند عروس سپید نقاشي !
رواقِ طاقِ مقرنسنشانِ برف شدم
كه با صداي مقطّع ، سماعِ حرف شدم
وليميانِ پلنگآهوانِ ماهانم
لسانكشيدهي بيدختِ پادشاهانم
حماسه از نفس افتاد تا شروع شدم
تو (ها) به سجده شدي ، (دالِ) در ركوع شدم
اگر به سيرهي خورشيد آتشم، هستم
عبا به پنجه بگير از تصاعدِ دستم
برائت ! از همه پرهيز كن كه رقص اين است ...
سفر به قبلهي تبريز كن كه رقص اين است ...
ربابِ صيحه به طورِسماع، خلوت كرد
صداي حضرت طاووس را تلاوت كرد
به گُرده زخم بکش؛ گُرده تارک زخم است
رسول رنجم و دینم تدارک زخم است
درخت سر زده از خاك ؛ عشقِ تو از من
چو لاله ها به چکاچاک ... عشقِ تو از من
رهينِ منّتِ مهشيد ميشوم با تو
دوباره مُهرهي خورشيد ميشوم با تو
اَشَدُّ حبِّ تو يا عشق ! ما كه سرمستيم
به سرفشانيِ سرهاي خويش پابستيم
سرت به گردنِ من بود تا به دار شدم
سرم ... ولي بدنم ... چوبِ نعشِ يار شدم
نظر به بازيِ چشمت ثواب دانستم
نگاهكارِ تو بودم ... گناهكار شدم
اشدُّ حبِّ تو يا عشق ... سربهراه شدم
دوباره آدمِ صد خرمن اشتباه شدم
هرآنچه در غمِ ايّوب بود من ديدم
براي دفعِ بلا خوب بود ، من ديدم
برآنچه از نظر افتاد من نظر كردم
تمامِ فايدهي چشم را هدر كردم
هزار كوچهي بنبستِ بيعبور شدم
هزار جادهي مسدود را سفر كردم
طرازِ خوشقدمي بود و طرز خوشطربي
كه چشمِ خشكِ طرب را دوباره تر كردم
چگونه فرصتِ تفصيلِ حال و روزم را
به پاي حوصلهي شهر مختصر كردم !!؟
ميانِ وسوسهترديديِ ستيز و گريز
چگونه واژهي پرهيز را سپركردم ؟
چگونه با دلِ رفته به كنجِ خود تنها
كنارِحلقهي شيخ و شباب سر كردم ؟
خيالِ سرشكني در سرم نبوده و نيست؛
اگر ز كوچهي معشوقهاي گذر كردم !
بگو چهكار كنم با دلي كه خون دارد ؟
دلي كه هرچه بخواهد دلت جنون دارد ...
ترنج واقعه در دست توست ، كاري كن !
مرا به تركِ خودم سوي خود سواري كن
صداي عزم مرا تا خودت مصمّم كن
بساط عيشِ گلوي مرا فراهم كن
الا به علقمه يحيي شدهاست قرباني
جمالِ روي تو عشق است مابقي فاني
رگ از تو در طرب آمد كه خون به رقص آيد
تو تركِ زاويه كن تا جنون به رقص آيد
عروس ِرقص ِ تو پیراهن از بدن آمد
وپیرهن بدن ِ رقص را کفن آمد
كه رازِ خلقتِ پيش از تناسخ از من بود
كه هرچه پرسشِ بي پاس و پاسخ از من بود
چه حالتيست در اين چلههاي نفساني ؟
چه آيتيست در اين سورههاي پاياني ؟
چه رحمتي كه دو هستي خراج حمد تو شد !!
چه وحدتيست در اين كثرت مسلماني ؟
سلوكِ سلكِ تو باري گذشت از اين هفت ...
به پيچِ كوچهي هفتاد شهر حيراني
سرودِ بلبلِ داوود ، از گلو گل كرد
شبيهِ هدهدِ عطّار در غزلخواني ...
نه بانگ صور، نه ني بود، من خودم بودم
صدا که شکل ِ سكوت است در پريشاني
سوار مركب موجِ خروش و جوش شدم !
صدا بهانهي ترويج شد، خموش شدم
دعاي من اگر امروز مستجاب شود
زلالِ چشمهي جوشندگان سراب شود
مباد آنكه به سوداي جلوتِ خامي
حياطِ خلوتِ دلسوتهگان خراب شود
اگر چه مسئلهاي نيست نهرِ قونيهام -
تو باشي و تو ببيني پر از كتاب شود
نگو به بركت عشق است اينكه هستي تو
به يمن توست اگر عشق هم حساب شود
كه در تجرّد و تعمید چیره دستی تو
سر تباني و تمجيد را شكستي تو
به حولِ حالِ عیانت سر خوشی داری
به قول بوي دهانت چقدر مستي تو ... !
رواج دولت انگور، غیر مستی نیست
نظر به غیرِ تو کردن، نظر به هستی نیست
صمد توئي كه صدي كن ، نود عدد نبود
احد يكيست ، احد كيست ؟ تا ابد نبود ؟
صمد تویی صمدی کن که قل هوالّلهی
تو راز ِ لم یلد و یولدی ... یدالّلهی
تو از حقیقت خاک و ... تو از طریقت تاک ....
تو از شریعتِ مردان مست، آگاهی
تمام ِ دانش غرب و تمام ِ بینش شرق ؛
به سوی توست ز هر آفریده ای ، راهی
وضو حضورِ شراب طهور نیست، وضوست
وضو تیمّم خاک حضور نیست ؛ وضوست
رواق قدس بلا را نماز آوردیم
نیازمند نبودیم و ناز آوردیم
خراجِ مصر تو باید عزیزتر باشد
تموزِ شیشه ی چشمت تمیزتر باشد
بهای خوبی ما یوسفی فروخته شد
نمک به زخم زنخدان هجر دوخته شد
به طاقتی که ندارم شدم دهان افروز
که شعله می کشد این دردِ استخوان افروز
هنوز اول راهم که عشق خونریز است
که عشق، مسجدالاقصای شمس تبریز است
نیاز؛ علت میلاد مهر و مهتاب است
نیاز؛ سوزِ دعای هنوزِ احباب است
نماز شام غریبان شدم نماز کنید
(چو یار ناز نماید شما نیاز کنید)
قضا دو رکعتِ مستی به سوی تاک بخوان !
به قبله ای که در او ریشه کرده خاک بخوان !
بلاي كشورِ تزوير ! كو ابابيلم ؟
كجاست مادرِ تقواي كودكِ نيلم ؟
كمر به خدمت موسي ببند ، افعي شو !
زيانيان همه خسرانياند، نفعي شو !
ظهور دولت انگور كن كه غيب تویي ...
پري توئي كه پريدي، بري ز عيب تویی ...
چراغ باديه مائيم ، مهر و مه؛ فانوس
نهنگِ روشنی از جزر و مدّ ِ اقيانوس
قسم به عیسی موعود، کشته خواهم شد
قسم به صلح و به آتش؛ به آخرین ققنوس
رسول عشق، شهیدِ صلیبِ رومی شد
شهید شد عیسی ... یا مسیح و یا قُدّوس ...
ظهور دولت انگور و یک بدن تاول ...
و شیشه شیشه کفن ... شیشه بی کفن ؛ تاول
رگم ... ز کندیِ چاقو شدید خواهم شد
شب ِشهید تو را روز عید خواهم شد
به این دلیل که در خلسه ی عدم هستم
به این گناه که شاعرتر از خودم هستم
گمان مبر که در این شهر استحاله شدم
گمان مکن که در این ره چراغ لاله شدم
دوباره تیر و هدف را به شست خواهم زد
و اشکبوسِ تلف را به شست خواهم زد
اویسِ رایحه ات را مدینه ی بادم
به رسم قوم قَرَن دل ندیده دل دادم
فضیلتِ تو به کتمان گنجِ من باید
کسی برای تداعی شدن نمی آید ...
هزار چشمه ی جوشان شدم ... سَحاب شدم ...
دعا ز گونه ی من ریخت ؛ مستجاب شدم .
حافظ ایمانی (از کتاب هله )
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 3:6 توسط حافظ ایمانی
|

عصر ظهور
پشت سرِ او ... لبخند یاران
تکبیرۀ العشق
الله اکبر ... الله اکبر
با لهجه ی داوود بر تخت سلیمان خند
با ذوالجناحی یالش از ابریشم سوگند
می آید آن مردی که گیتی در مدار اوست
جن و ملک هر جا که باشد وامدار اوست
دیگر تمام شانه ها اندازه می گردند
لب ها به لبخند مدامی تازه می گردند
آتش به پا کن حق نفس النّاس می آید
دارد صدای توسن اخلاص می آید
هان گرگ و میش چشمه های صبح نزدیک است
رنگین کمان دلربای صبح نزدیک است
منشین کناری تا که یاری از دری آید
منشین که بعد از مصطفی پیغمبری آید
باید بلند و پای در راه و جوان باشی
باید که صلح کل شوی از مصلحان باشی
روزی که روز اعتراف چشم ما باشد
دجال شاید جهل ما و خشم ما باشد
فصل ظهور قائم دل های عاشق شد
تا گل برافشانیم و می در آدم آمیزیم
عصر ظهوراو همان عصر ظهور ماست
عصر ظهور او درون ماست ، برخیزیم
+
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 14:9 توسط حافظ ایمانی
|

رقص تا اندوه صبح
معشوقه ای جنون ! حالی به حالی ام
باران ببار عشق ! من خشک سالی ام
خمرم مدام توست ، جانم که جام توست
سکر تسلسل ام ... چرخ ِتوالی ام
چشمم به دام توست ، آهوی رام توست
در فکر بام توست ، مرغ خیالی ام
پرّان ترم مکن ! حیران ترم مکن !
تا در هوای توست سرگشته بالی ام
گرم غروب غم ... سرخی جنوبی ام
سبز از طلوع تو... صبحی شمالی ام
از عشق حاکی ام ... از خلق شاکی ام
تمار کاشی ام ... بر دار قالی ام
من بسط بایزید ... رقص ابوسعید
اندوه بوالحسن ... خوف غزالی ام
قدر بدون حد ... الف لیالی ام
در چشم مولوی شمس الموالی ام
از خود تهی شدم کز عشق پر شوم
از عشق تو پرم از خویش خالی ام
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 12:49 توسط حافظ ایمانی
|

تجلّای حروف
چه روی باد بنشينم كه گيسويی برافشانی
چه در آتش بيفروزم كه اسپندی بسوزانی
من از رگ ، از رگِ گردن به تو نزديكتر از من ـ
كه را داری؟ بزن! ای سرخیات خنجر خرامانی
نماز حاجت پيشانيام را گرم كن تا عشق
سرم را روی مُهر شانههای دوست بنشانی
الا عريانتر از پروای پيراهن برقصانم
كه من برگيرم اين پيراهن از پروای عريانی
بتن تنبور تابوت مرا با شاخه ی طوبی
بیا بر گور من با پای کوبانی ... کف افشانی ...
هلا بسمالّه ای روح البقا، عيسی شدم ... عيسی
صليبم را بيا بردار از پشت مسلمانی
تلاوت كن تجلّای حروف دلستانی را
به نام حافظ بن مولویّ بن خراسانی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 15:0 توسط حافظ ایمانی
|

فریب جعده ی جادو
هلا هلا خمار من ! شراب تلخ و تیز شو
به چشم من نگاه کن ! کرشمهی ستیز شو !
شراب شو ! لب مرا به می بکش ! هوس بده !
جواب عشق را تو با نگاه و بوسه پس بده !
حریر هندوچین رقص دامنت فریب شد
حیای گونههای من نصیب سرخ سیب شد
پر از پگاه و پونه آمدم که دلبری کنی
که پرنیان دیدهی مرا پر از پری کنی
به دشت قاصدک بیا که صبح زعفران شوی
بخند پیر می فروش تا کمی جوان شوی
سکوت کن به قدر چشمهای من سکوت کن
و دستهای غنچه را پر از گل قنوت کن
قناری از مبارکی قوارهی غزل شده
هلال روی ماه تو ضحی شده ... زحل شده ...
نگاه کن که عنقریب ِشعله و شرارهام
به فرق کهکشان رسیده تاج پر ستارهام
ترانهخوان حالت کرشمهبازیات منم
قصیدهگوی سرگذشت نغمهسازیات منم
به زلف قیچک صبا دو دست را بهانه کن
دودست عشق را بگیر و رقص عاشقانه کن
چه زلف عنبرینهای ... چه قامت قرینهای ...
چه چشمهای مکّه و ... چه سینهی مدینهای ...
چه دستها که زخمه شد به تار گیسوان تو
چه نغمهها که سر نزد ز لحن مهربان تو
لب از لبت شکفته شد ... شقایقان خجل شدند
تمام دلبرندگان اسیر دست دل شدند
چه با دو چشم مست خود ملاحتی به هم زدی
سلیقه هم علاقه شد چه عشوهای رقم زدی
مرا بتن به لمس خود که روح من غزل شود
مرا بگیر در بغل که شکّرت عسل شود
مرا ببوس در برت که لب پر از مذاب شد
که لب انار شد انار و دانه دانه آب شد
جنون به آتشم بکش چراغ شعله داغ کن
بسان سروها مرا در اعتدال باغ کن
صنوبران به اعتبار بودن تو آمدند
اقاقیان به گفتگوی سوسن تو آمدند
تو خلسهآفرینترین خدای خاطر منی
تو نور کوهی از نگین ... تو درّ ِ نادر منی
دلم به محض دیدنت محال شد ... مدید شد
دو تیر خورد و چشمهای شاهدم شهید شد
تو با خودت غریبهای به غیر آشنا نشو !
و با سکوت پونهها صدای بی صدا نشو !
سوار باد شو ...شبیه موجها به دف درآ
که هدهد هوا شوی ... که خوشخبر کنی مرا
بگو سوار بادها شوم نوازشت کنم
بتم شوی ... پرستشت کنم ... نیایشت کنم ...
حافظ ایمانی facebook
نامیانه ها
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 2:10 توسط حافظ ایمانی
|

موسای طور صدا
دف دف ددف دددف ... دف دف ددف دددف ...
مداحی دف من ، در نعتِ شاه نجف
ای سیّد الشّهداء هم صحبت سر تو
کوس اناالحق دف از روی حیدر تو
کوس خروش خدای ... رحل عطش دف من
موسای طور صداست ...غش کرده غش دف من
به به حسین و حسن ... همدوش چشم تو دف
ای میر اهل ولا ! ای شاه اهل شعف !
سرگشته جانی ِدف ... صور معانی ِ دف ...
محشر بپا نشود ! تکویر خوانی ِ دف ...
دائم به ذکر و طرب ؛ در فکر ومدح علی ...
خلق نکوی جلال ... شیر خدای جلی ...
سلطان و سرور روح ... سلطان سرمد دف ...
ای دف نواز الست ! بانگ سرآمد دف !
درشور وحال سماع ، یا ربّ و رب دف من
به به به
حالت تو ... وجد و طرب دف من
شلّاق و شر شر ِدف ... مسخ فسونگر دف ... در حلق و حلقه ی دار؛ حلاج محضر دف ...
لنگ نوای
تو دف ... جذب صدای تو دف ...
با جذر و مدّ خودش ؛ دفع بلای تو دف ...
به به از این همه عشق ... ای شاعر ِ هله گو !
به به از این همه شور ... شعری دوباره بگو !
هذاَ الورود هناک ... صوت الحرام ِ عیون ...
هذا جمیل و جمال
... هذا زمان جنون ...
هذا زمان غنا ... حالا ترانه بگو !
حالا ترانه ای امّا عاشقانه بگو !
کاف تو کاف کثیر ، نون تو نون جنون ،
پس امر شد به طرب ، پس امر کن !؛ فیکون
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 16:32 توسط حافظ ایمانی
|

محکمه بازی
شعر تیتراژ برنامه ی چهل دقیقه بدون قضاوت رو در
پاسخ محبت دوستان خوبم اینجا می نگارم
باشد تا آنچه ما را هست آنچه باید باشد ، باشد
آی آهای اونکه دلت تنگ و گرفته اس مث من
حرفی از بغض فروخورده ی بی صدا نزن !
این همه آتیش بیار شدن واسه معرکه داری !!!
تو بنا داری تا کی سر به سر خودت بذاری ؟
ابر بی حوصلگی یه قطره هم جون نداره ...
نداره ... دل و دماغی واسه بارون نداره ...
روزتُ به پای شب نریز ... شب ُ حروم نکن !
زندگی همش شروعه ؛ خودت ُ تموم نکن !
سفره ی دلت رو وا کن ؛ غمی از قلم نیفته ...
چاله ی غربتُ پُر کن که به چاه غم نیفته ...
مردم ِ یکسره از خود شده راضی رو ... ولش کن !
به تماشا اومدی ؛ محکمه بازی رو ولش کن !
چه کسی میاد برات گلاب و مسقطی بیاره ؟
دستت ُ توو دستِ بی توقع خدا بذاره
دل بده به بندگی ! دودل نشی دلِ مردد
که فقط خدا می دونه کی خوبه کی یه کمی بد ...
والله ُ علیم ٌ بذات الصّدور
+
نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 6:4 توسط حافظ ایمانی
|

ط رب ز د ه
باد به لرزآمد و مجنون تنم بید شد
دست خودم نیست عشق ؛ آمدم و عید شد
شمس پر از اسم توست ، شعر بریز از لبم
شعله بتابان ؛ لبم شارع خورشید شد
از قدح سکر ِ چشم هرچه بریزی کم است
چشم چنان در شراب ... مستی ِ نادید شد ...
قل به هوَ الّلهی ات ! بر صمدُ الّلهی ات !
لَم لَم لَم یولدت ؛ لمحه ی توحید شد
بی سر و افشان شدی ... بدر درخشان شدی ...
لعل بدخشان شدی ... روی تو ناهید شد
هر که پی شمس رفت ، درد مرا لمس کرد
هر که پی نور رفت ، بر همه تابید شد .
نامیانه ها
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 14:16 توسط حافظ ایمانی
|

ش را ب خ ا ن گ ی
دیگر حرفی برای گفتن نیست
مگر هنگامِ قیامِ کلمه ای
در اطرافِ خانه ای مقدس
که تنها رعد و برقِ صدایی مانده است
برای خوابِ جنگلِ انبوه
که از فرطِ بی خورشیدی به سیاهی می زند
به سیاه
...
مثلثی كه پدر يا روح ، مثلثی كه پسر دارد؛
شكوه قدسی مصلوبش ، فتوح فَرِّوَهَر دارد
صليب مزرع زيتونی ، پر از مغازلهای خونی
كه از هلاهل اين جذبه تمام شهر خبر دارد
الا رسول مسيحايی ! الا محمّد تنهایی !
بگو كه راهب زرتشتی دوباره قصد سفر دارد
شراب خانگیات باری، كنشت آتش صوفی شد
سفر ؛ سماعِ صراحی، نه ... سفر هميشه خطر دارد
خطرخطيرُ لفی خُسرا ، كه اِنّ عُسْرَ مَعَ اليُسْرا
مقام مريمهُ العَذرا به گاهِ نيزه سپر دارد
سپر، نه قوس اساطيری ... سپر، نه شيوه ی شمشيری ...
سپر، نه جان جهانگيری ... سپر، كه مرغ ، سهپر دارد !
سهپر به هفتخط از هستی، سه پر به تيره ی بدمستی
سهپر ـ برآورمش دستی چو تير آرش ـ اگر دارد
سهپر سه ضلع مثلث شد ، سپس صليب مقدّس شد
بساط هجر، منقّص شد ، كه اين شكار، شكر دارد
شكار؛ مسلخ مطلقها ، شكار؛ وحدت مشتقها
صدای پای اناالحقها ، لباس رزم به بر دارد
سَر از سُرايش سِر سنگين، قمر قريب و قَدَر غمگين
قسم به طعم فلسطين ؛ تين ، طواف كعبه حَجَر دارد
حجر به دست خليلالله ، تو را هر آينه خواهد ريخت
اگر كه هاجر او دست از سرِ مغازله بردارد
حجر به دست مبارك شد ، يقين مغازله ی شك شد
به لوح ، نام كسی حك شد، كه موريانه حذر دارد ...
حجر به زاويه برگردد ، ز نار و حاميه برگردد
شهيد باديه برگردد كه سر هوای قمر دارد
اگرچه مرتد از آيينم ، عدو شود سببِ دينم
كنار دار تو ميبينم ، كسي دسيسه به سر دارد
بزن ستاره ی داوودی به نيل نيرم و نابودی
كه اين محاربه موعودی در انحنای شرر دارد ...
+
نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 14:4 توسط حافظ ایمانی
|

ولی الله المطلق
این قبله را دوباره بگردان
تا گوشه ی مخالف هستی
تا دستگیر جان دل افشان ما تویی
سُکرآفرین شهنشه ِشادان ما تویی
امروز بعد این همه تاویل نابجا
صادق ترین مفسّر قرآن ما تویی !
ای با عبای احمد مرسل به دوش ، هان !
با ذوالفقار یکسره جوش و خروش ، هان !
فرمان برِ تواند ملائک به گوش ، هان !
ما بندگان درگه و سلطان ما تویی ...
ای منجی تمامی ادیان پیش از این
ای مابقیّ باقی ابلاغ مرسلین
ای قائم حقیقتِ الله در زمین
تنها ولیّ مطلق دوران ما تویی !
حاضرتر از تو کیست در این غیبت جهان ؟
ظاهر تر از تو نیست دراین عصر و هر زمان
هم صاحب الزّمانی و هم صاحب المکان
برهان ما تو هستی و میزان ما تویی !
ای مستقیم ِعشق ، صراط نگاه توست
تا غیرت ابالفضل ، پشت و پناه توست
آن دست ها بریده شد امّا گواه توست
در حسرتِ نگاه ِدوچندان ما تویی ...
تا قطره ها منازل دریاست پیش تو
هر یوسفی؛هزار زلیخاست پیش تو
موسی شهید طور تماشاست پیش تو
ما تیر اشک ، آرش مژگان ما تویی !
حق در محاق رفت ؛ جهان را ستم گرفت
عالم فریب خورد و بدون تو غم گرفت
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستان ما تویی !
تعجیل کن اراده ی کشور گشای عشق !
عالم بگیر حاکم ِامّ القرای عشق !
ای کشتی نجات امم ، ناخدای عشق !
نوح و خلیل و موسی عمران ما تویی ...
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 11:21 توسط حافظ ایمانی
|

نفخهی بیصور
ای تاكستانهايت سرمستان از هوشياری دورم كن
تا كی بايد انسان باشم انگورم كن انگورم كن
در من بدم اسرافيلت را تا روز قيامت من باشم
با شور صدايت غوغايی در اين نفخهی بیصورم كن
ای قرب تو در جانم جنّت ، حوّا به چه كارم ميآيد؟
گر جباری به نخوردن ميوهی تنهايی مجبورم كن
یا باده بیفزا دردم را می نوشی ما غم خواری شد
با اندوهت شادم کردی با جام غمت مستورم کن
زخمه بزن بر رگهايم تا لحن صدايم خون باشد خون
چون درويشان بر چوب تنم آتش بزن و تنبورم كن
با بوسه نگاهي شيرين كن كندوی هوس كردم خود را
با بوی عسل گل نوشيدم با شهد لبت زنبورم كن
ای عشق نمی بينی هرگز، ای درد نخواهی ديد از من
كز شانهی تو سر بردارم گر بردارم منصورم كن
تو دوستتری از من با من، ای دشمنیات با من خونی
يا جان مرا آبادان كن يا حمله به نيشابورم كن !
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:39 توسط حافظ ایمانی
|

و ما فی الارض ...
در صورت هر گل چشمی است، کان چشم به سوی توست
در باغ هیاهویی برپا از گوی و مگوی توست
گلبانگ سر بلبل ها تسبیح صفات توست
هر صورت خیسی هر برگ بشّاش وضوی توست
گلبرگ شعف آورده، شبنم به کف آورده
خورشید که دف آورده از حلقه ی روی توست
با باد چه سرّی گفتی کاو گرم وزیدن شد
از ابر چه حاجت داری کاین چشم سبوی توست
از سنبلکان ریحان تر گیسوی گره خورده
این عطر خدا یا باران یا این که نه بوی توست
از خویش مجو غیر از عشق از عشق مجو جز خون
این خون دل عشاق است یا چشمه و جوی توست
شب زخمه به تاری دارد با نغمه ی تاریکش
این سوز بلند شب ها یک تار ز موی توست
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 23:34 توسط حافظ ایمانی
|

ياد آوری
به شاخه های درختان شکوفه بار مبارک
بنفشه کار تو هستی ... بنفشه زار مبارک
هوای عود به اسپند ِ مُشک بار ؛ گل افشان
قرار بوسه به لب های بی قرار مبارک
نسیم نورس ِ نوروزی است، نور و نواله
حواله ی تو ز نی رنگی ِ نگار مبارک
به سبزه زار شکوفا شدم گل از گل خود را
شکفتم عین ِشکوفه به چشم یار ... مبارک
چه قلبِ منقلبی یار! حال ِ چشم تو روشن !
تدبّر تو به صد لیل و صد نهار مبارک
هر آن که حاضرِ عشق است در حضور تو آمد ...
مگر بهار به جز توست ... پس بهار مبارک
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 22:38 توسط حافظ ایمانی
|

خانقهقهه ...
وقتی درد از چهار ستون بدنت بالا می رود و در تو رسوخ می کند و تو دست و دهان بسته در آوردگاه بی تناسبی و بی رقصی خویش را وسط ازدحام کم معنی آدمیانی می بینی که از فرط روزمرگی سودای خوش خواب را در سر می پرورند !!! و تو اما قرار نیست که با هر چیزی انس بگیری و یا هیچ حقیقتی را به نسیان بسپاری چرا که انسانی ... پس لاجرم باید صبر پیشه کنی و استقامتت را روزافزون سازی تا وعده های الهی محقق گردد و جهان تو طعم زیبای آزادی و عدالت را بچشد
این همه به به و چهچهی که از گلو سر می دهم برای عرض رضایت از هیچ بودی نیست الا یک چیز و آن شکرانه ی وجود خداست که او ما را و همه ی تنهایان عالم را کافی ست . پس بر من خرده ای نیست که پاکی را و اخلاص را و عشق را می ستایم و همانها را تنها می سرایم در خانقه خیالم ...
گفتند : شمعی فروزان گفتیم : پروانه به به
بی حد ترین حالت عقل ؛ بسیار دیوانه به به
گفتند دریای خون است گفتیم مارا نترسان
غوّاص معنای عشقیم ... ای یار دردانه ! به به
گفتند از حد گذشته است این هفت خطّ صراحی
گفتیم بسیارتر باد این حال مستانه به به
بگشای در را که گفتیم : مائیم اما شمائیم
وارد شدم ورد خواندم قه قه در این خانه به به
بی جان شدم جان شدم باز زلف پریشان شدم باز
میریزد از شانه هایم گیسوی جانانه به به
پیمانه ها را شکستی به به چه خوردی که مستی ؟
پیمان نبستیّ و هستی پیگیر پیمانه به به
سیمرغ ِ قاف درون باش ! لللّه ِ والرّاجعون باش
بی سحر و چهر و فسون باش ! نالان و بی لانه به به
دل در پی ات رفت از دست، ما؛ لا... تو الای خود باش
ای چشم مستی فروش ات هفتاد میخانه به به
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 19:21 توسط حافظ ایمانی
|

در کرشمه
به ضامن آهوهای خرامان دلم
به عالم الاولین والآخرین
تو غربت غربا را خودت غریب ترینی
شهنشها ! فتلقّی ! به سرّ ِ حضرت باری
هزار لیل گذشت و به لیلی ام نرسیدم
هنوز در شب اول نشسته ایم به زاری
گریز نیست ز هجران گزیر نیست ز واقع
ولی بیا بگریزم اگر کمی بگذاری
مرا هرآنچه برانی ... به اشتیاق فزودی
به حاجتم کمکی کن خدا کند به تو یاری
تو آنچه هست بگو تا من آنچه نیست بگویم
تبارک اله از این خمره های سر به خماری
به خون شمس شهیدت دو قطره گرم ترم کن
که خاک کشته برآید به سرخ ِ صورت ِ ناری
چه آهوان ِ مقامی کرشمه باز ِ تو هستند
مگر چه راحت ِ امنی قرار بود بیاری
تو و ضمانت گل ها ، تو و شکوفه ی شعری
که مست ِ عطر تو باشد مشام مشک تتاری
تو وحی سینه گشایی کتابتی به ورق کن
که خط به جلوه درآید ... نگار را بنگاری
من از منازل فقرم تو از مراتب غایی
منم درخت زمستان تویی نسیم بهاری
من و دخیل ِچگونه ؟ ... من و چقدر نزاری ...
من و به قبله ی سلطانی تو چشم به زاری
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 10:44 توسط حافظ ایمانی
|

خنياگر موعود
پیشکش به همه ی مطربان عشق و شهیدان طرب الله
خصوصا به روح سید خلیل عالی نژاد که نوایش مطهر بود
بزن ای زخمی بربط نواز ای چنگی مجنون
بزن تنبور دستت را بزن با زخمه ای پرخون
بزن مستی خمار چشم های پر شراب توست
بزن ساغر به ساغر بشکنم تا دل خراب توست
بزن ای لولی ِ لالا، الا لیلی هلا لیلا
بزن در لیلة ُالمستی به سیم سکر واویلا
الا ای پیش خوان روزها لیلانه خوانی کن
الا ای پاس دار شب دعا را پاسبانی کن
چراغ صبح را زین پس بیا از پیش روشن کن
شب مهتابی خورشید را در خویش روشن کن
به تن هویی بکش، تن را هوایی کن متنتن شو
طنین عشق را سر ده، سر افتاده از تن شو
نگه بردار و عاشق شو، کله بردار و فارغ شو
نسیم سنبل افشان دلم خون شد شقایق شو
بزن بر صورت دف واژه را، سیلاب سیلی را
بزن نیلوفری شد بنگر و بنگار نیلی را
بزن نیلوفری شد صورتم، دف شد، مشرّف شد
بزن تشریف تو در دست های عاشقان دف شد
تو می آیی و از رویا کسی انگار می آید
کسی بیدار امّا از سر صد دار می آید
نامیانه ها / با این حالم ...
وخداوند ما را کفایت کننده ست
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 13:31 توسط حافظ ایمانی
|

خط سوّم
من در سماع ِ ناله ی الله ِ دوزخم
این جا کسی درون من آرام و رام نیست
خطّاط بر سه گونه نوشتی خدای را
من خط سوّمم که مرا هیچ نام نیست
لختی بیا که مستی ما بیشتر شود
وقتی برو که مستی مردان مدام نیست
زلفی که باد را به پریشانی آمده است
بی خطّ و ربط با سر ِ بازار ِ شام نیست
ای نیش ِ نوش ِ جان شده ی نیشتر شده
این زخم ِ بیشتر شده را التیام نیست
ساغرتر از تو صحبت شکّرتری کجاست ؟
شیرینی ِ تو بر لب هر تازه کام نیست
با سوختن بساز که سوزیده تر شوی
این سوز ِ تام ، هرچه که باشد؛ تمام نیست
نفس و نَفَس اسیر هوا ... من ؛ اسیر توست
ردّ و قبول هیچ گناهی حرام نیست
فوق الیقین ؛ همین که به تدریج شک شدم
تردید دست ِ امّت ِ دور از امام نیست
یا عُدّتی عند شدّتی ...
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 14:25 توسط حافظ ایمانی
|

واگویه
نسیم منتشر از عطر و بوی زلف بهار است
بیار باده اَلا باد ؛ چشم خاک خمار است
بهار می رسد از راه چشم های خمارت
که عید ، لحظه ی مخموری نگاه نگار است
تو شیر شرزه ی عشقی که آهوان به تو آیند
به سمت آمده آماده شو که وقت شکار است
هزار حُسن، تماشای روی خوب تو دارد
ترنج ِ دست من از شوق دیدن تو انار است
چه جای جان و سر است آن زمان که صحبتی از توست
چه جای دل که نبازم که شرط عشق قمار است
دل از کرشمه ی بسیار ِ یار تاب نیاورد
یکی بگویدش این دل غمش ز غمزه ی یار است
به تیغ غیرت خود کشته عاشقان خودش را
که هر که محرم سرّش شود، سرش سر ِ دار است
نامیانه ها ... (( الف با ))
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 13:47 توسط حافظ ایمانی
|

قرمز
حالت تند تو در آینه آهی قرمز
تو بخواهی همه رنگ است نخواهی قرمز
ماهیان سرزده از غوطه و رقص آمده اند
آبی ِ خیسِ تو در گرگر ماهی قرمز
غرق در آبی هو ، ضلع مربع صوفی
ماهی آمد ز چهل خانه به قاهی قرمز
اربعینی قدح از زاویه ی نیشابور
سوخت در کافری ِ سرخ ِ سپاهی قرمز
خون شد از شاه نشینی به نگاهی مجروح
که رسد چشم ِ بد از دور به شاهی قرمز
پای با خستگی اش باز قدم می فرمود
که شود ساکن طولانی ِ راهی قرمز
رنگ گلدانی شمعی ست که سرخش پرعطر
سبز شد رنگ شب از لای سیاهی قرمز
رنگ شد ... بی می و بیمار تو شد نقاشی
می ِ بی روی ِ تو زرد است و صراحی قرمز
دست ها خیس تر از حوصله گاهی آبی
ماهیان ِ هوس ِ قهقهه گاهی قرمز
...
آب از کوزه ی کاشی ، تر ِ ماهی نوشید
رقص ، پیراهنی از قرمز ِ ماهی پوشید
+
نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 15:30 توسط حافظ ایمانی
|

بیخود نامه
من از می زادگانم ، جدّ من انگور عرفانی ست
و نامم حافظ بن مولویّ بن خراسانی ست
و آئینم نظر انداختن بر روی خوبان شد
و دینم ؛ مهرورزی ... مهربانی ... مهرافشانی ست
و قلبم می طپد با شوق .. با شولایی از آغوش
و لب هایم که سرخ ِسرخ سرگرم غزلخوانی ست
و طبعم چون سرشت بادها آزاد ِ عصیان است
و لبخندم عَشاء ِ بوسه های پاک و ربّانی ست
سعیدم خوانده اند از بس سعادتمند و خوش بختم
شهیدم خواستند ای دوست ... رگهای من ایمانی ست
صدایم لهجة ُالاحزان داوودی است الحانش
و شعرم مجلس رقص دراویش سلیمانی ست
شرابم در سماع چرخ های آسمان جوشید
دفم طوفان ِ هیجا ... جمع نیروهای کیهانی ست
حروفم واژه ای محض است در این جمله ی آخر
و ذکرم چهچه ِ سوسن بیان ِ بلبلی فانی ست
و اسمم اسم اعظم نیست اما سرّ اعظم هست
و چشمم شمس تبریزی تر از حالی که می دانی ست
لباسم قرمز برّاق ... چون خون در وضوی عشق
نگارم کشته در صحراست، چون یحیاست؛ قربانی ست
نمازم رو به دریاهاست هر جا آسمان آبی ست
سکوتم صحبت گل هاست ... باران ِ فراوانی ست
مکانم هر کجا باشم همان تنهای ِ در خویش ام
زمانم فرصت خلسه است ... هنگام پری خوانی ست
و نورم هستی باقی ... خودم ساغر خودم ساقی
و دستانم سخاوت نوش ِ خَمر و خمره گردانی ست
سجودم آشکارا راز دیدم؛ خاک مطلق بود
وجودم باز دیدم بسته ی الطاف پنهانی ست
اگر شاعرترین روحم ... خودم شعر خودم هستم
نگو حافظ نگو دیگر که جای گفتش اینجا نیست !
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 15:2 توسط حافظ ایمانی
|

غمزه
خواهی خبر دهمت ... دنیای بی خبری ست
از هر دری بروی دوران دربدری ست
چشمت به عدّه کشی دعوای غمزه کند
چشمت که مدّعی ِ یک عمر غمزه گری ست
هفتاد مولوی از یک مصرعت بسرا !
حافظ لسان تو را در حدّ درّ ِ دری ست
مجروح جور تو را جانی نمانده به تن
خونی که در رگ ماست دریای خون جگری ست
وقت تلاوت توست ای جبرئیل نگاه
کاین چشم های سیاه قرآن جنّ و پری ست
یا ذالجمال و جمیل ... نقش نگین توام
هرشب نشین ِ توام حال دلم سحری ست
غیر از تو هرکه بَرَد دل را حرام دلش
دلدادگی به جز از روی تو بی ثمری ست
رویا به رویت ماست ای روی و موی تو خوش
وقت حجاب تو نیست هنگام پرده دری ست
عریان و خنده زنان لب را به غنچه درآ
پیراهنی بگشا کاین جای جلوه گری ست
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 16:48 توسط حافظ ایمانی
|

علیّ الاهورا
به خال ِ روی بسم الله
از منتهای حدّ تصوّر
تا ابتدای نام بلندت
راهی هزار مرتبه شيریست
چون كهكشانِ مهرِ كمندت
معنا، گران و كلك من الكن
عهدی اگر عتيق شود عشق
حتّی اگر شهيد نباشم
در خون خود عقيق شود عشق
انجيل؛ نامهایست كه عيسی
از ارغوان عين تو نوشيد
تورات؛ دفتری است كه موسی
در كوه طور، نور تو را ديد
روی تو روح كامل بدر است
نام تو در جلالت صدر است
در ياء تو يگانگی حق
در لام تو ليالی قدر است
اين مور را ببخش كه اين كم
اين چند بيت شعر پريشان
حتی به قدرِ ران ملخ نيست
در پيشگاه چشم سليمان
اين شعر اگر لبی به سبو برد
قدری به التفات تو بو برد
پس مهرباندلير! نبايد ـ
نام تو را بدون وضو برد
هرجا كه بوی نام تو آيد ...
گفتند بوی عشق لطيف است
گفتم بهشت میشود آنجا
حتی اگر مزار شريف است
بگذار در طليعه ی ميلاد
از مكّه تا دمشق برقصم
حالی به جنّ و انس ببخشم
تا پا به پای عشق برقصم
ديوار كعبه تاب نياورد
از هم شكافت تا كه بفهمد ـ
اين خانه با خليل چه میگفت؟
اين زادگاه كيست كه احمد ـ
مشتاق صبح آمدنش بود
تا سوره سوره نور بخواند
يا از صحف به قول مزامير
داوودی از زبور بخواند
اين كيست؟ اين كه عرش الهی
با كمترين اشارت دستش
میلرزد از شكوه شگرفش
هفتآسمان مشاهده، مستش
ای كعبه، ای مكعّب خاموش
در آن سه روزِ سُكر، چه ديدی؟
در جذبه ی هجوم ملائك
از شاهدان خود چه شنيدی؟
باری بگو بگو كه علی كيست؟
مرآت نورِ جلّ جلی كيست؟
در وتر و وحی و وصل ابدی كه؟
در قابِ قوسِ غيبْ ازلی كيست؟
مجنونِ كيست ميثم تمّار؟
مجذوب كيست ياسر عمّار؟
باری چه مردها كه نرفتند
تنها به جرم عشق تو بردار...
ای لحم و نفس و جان محمّد
چشمان تو زبان محمّد
در ليلةالمبيت چه كردی؟
تنها نگاهبان محمّد!
ما يوسفيم در تبِ چاهت
مجروح ابروان سپاهت
ما را خروج ميدهد از خويش
اشراق چشمهای سياهت
نام تو اسم اعظم حقّ است
شمشير قهر تو، دم حقّ است
خشنودیات رضای خداوند
خشم تو خشم ملزم حقّ است
تكبير لافتايی حُسنی
تفسير هلاتايی حُسنی
لَولاكْ ما خَلَقْتُ محمّد
يعنی كه رونمايی حُسنی
ای فاتح هميشه ی خيبر
ای جانشين هرچه پيمبر
زمزم، زلال معرفت توست
ای ساقی صراحی كوثر
ای باب شهر علم رسالت
ابروی تو قسيم قيامت
ای جمع جاودانی اضداد
مولای ذوالفقار و كرامت
دُلدُلسوار گنبد افلاك
ای اوّلين امام عرفناك
هان ای ابوتراب ابوالعشق
يا نستعينُ نعبُدُ ايّاك!
ای شقشقيّهخوان صراحت
وی چشمه ی زلال فصاحت
باری جهان گرفت و غزل شد
حسنت به اتّفاق ملاحت
هفتاد چاه و رازِ تو اين بس
هفت آسمان حجاز تو اين بس
تيري چنين كشيده شد از پای
از خلسه ی نماز تو اين بس
با اين كرامتی كه تو داری
ای مقتدای ماه و محرّم!
فردا بعيد نيست ببينم
گشتی شفيع و منجی ملجم
قرآن بخوان حقيقت ناطق!
برخيز امام عاشقِ صادق!
افشای راز خلوتيان كن
ای داغ صدهزار شقايق!
حرفی بزن كه چاه تو تشنهست
برخيز، قبلهگاه تو تشنهست
حيَّ عليالصّلوةِ تو ميگفت
حيَّ عليالفلاح تو تشنهست
خورشيد، برده سر به لوايت
تاريخ، سر نهاده به پايت
پيچيده در قلوبِ وَالاَبصار
مهتابِ روشنای صدايت
ای مصطفاي نايب، علیجان!
ای نايب تو غايب، علیجان!
برگرد با سپاه ابابيل
ای مظهرالعجايب، علیجان!
برگرد ای دلاور مظلوم
بر دوش وحی، بتشكنی كن
بر چشمهای منتظرانت
اعجاز مصرِ پيرهنی كن
مولای آب و آتش و ايران
ای پير پارسای دليران
وی آيت همايی رحمت
ای پيشوای بيشه ی شيران
اِلّاي لا ولا شدهام، هو
دُردیكش بلا شدهام، هو
در چلّه ی عليُّ الاهورا
مرتاض مرتضی شدهام، هو
مولیالموحدّين قريشی
خندق به كامِ بدر و جنون كن
صفّين و نهروان و جمل را
دريای پرتلاطم خون كن
والا تبار! حيدر كرّار!
بگذار ذوالفقار تو باشم
يكصد قَرَن اويس تو گردم
هفتاد اُحُد كنار تو باشم
دست مرا بگير كه بیتو
از دست میروم، نفسی نيست
غير از ولايت تو و آلت
در من ولای هيچكسی نيست
...
آه ای خوارجان هميشه
از روی نيزه حكم نرانيد
با پينه ی جبين جهالت
قرآنِ بیغدير نخوانيد
گوساله ی خرافهپرستان!
اسلام، دين زهد و ريا نيست
در روزه و نماز و دعاتان ـ
هر چيز هست، ياد خدا نيست
طفلی اگر يتيم بماند ـ
جان را به داغ تب بسپارد
طفلی اگر گرسنه، برهنه ـ
سر را به سنگ شب بگذارد
با دكمههای سر به سماوات
اين برجهای تا يقه بسته
ای مارقين طاعت و عادت
يا در گِل ِ گناه نشسته
فردا در آن تقاص هلاكت
از بخششی سراغ نگيرند
چون آه كودكان علی هست
باشد كه نهروانه بميرند
بعد از علی كه از سر اخلاص
با جهل و اهلتان بستيزد؟
بگذار اشك دانه ی خرما
از چشمهای نخل بريزد
...
خونابی از سكوت و خيانت
در كوچههای خالي كوفه
میرفت تا غبار بگيرد
دنيای بيخيالی ِ كوفه
آه اين صدا صدای اذان است
نهجالبلاغه دلنگران است
اين صوت قاريان مغنّی
يا شيون زمين و زمان است؟
محراب، صد شكافه ی خون شد
مشمول ِ عقدههای قرون شد
فُزْتُ وَ رَبِّ كعبه، سيهپوش
مسجد، شهيد رقص جنون شد
هنگام رفتن تو اذان شد
خورشيد، پشت ماه، نهان شد
بعد از تو عشق، روزه گرفت و
ماه شهادتت رمضان شد
دريا به صور، كوفته دف را
دريا! بريز اشك صدف را
ای كائنات، نوحه بخوانید
كشتند آفتاب نجف را ...
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 20:33 توسط حافظ ایمانی
|

دعوی ...
در این بازار اگر سودی ست با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
حضرت لسان الغیب
مستورمی داری مرا ازخلق بدمستت
بگذار دستان مرا در چشمه ی دستت
بگذار دستان مرا در باد در باران
در ساحل آسودگی های سبک باران
بگذار چشمم روبروی مستی ات باشد
شاید هلاکم وامدار هستی ات باشد
شاید سکوتم آخرین حد صدا باشد
شاید خودم مثل خودت مثل خدا باشد
حتما در این آیینه ها تکرار ها حتمی است
یعنی سر تمارها بر دارها حتمی است
حتما در این آئینه ها تکثیر خواهم شد
مانند تو روشن ترین تصویر خواهم شد
روشن ترین آیینه تصویر تو در خویش است
هر کس تو را در خویش پیدا کرد درویش است
درویش یعنی اینکه بی خط و نشان بودن
یا در پی پیداترین راز نهان بودن
درویش آن باشد که بی دعویش می بینند
او را دراخلاص و عمل در پیش می بینند
در پیش استغناء او پس از فقیران شو
جامی بگیر و از جمیع باده گیران شو
هر جا که هستی رهرو جایی دگر هستی
هر لحظه ای گرم تمنایی دگر هستی
سودی اگر خواهی در این بازار ... سود از اوست
تو هر چه می خواهی که باشی ... باش ! بود از اوست .
+
نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 15:18 توسط حافظ ایمانی
|

ترانه ی رطب
انار نخل خنده را شکوفه کن به لب بده
لب مرا به حوریان بالغ حلب بده
به لولیان ... پری وشان سبو و سیب هدیه کن
به دختران ترکمن ترانه و رطب بده
به خیس ِ چشمه ای ببر دو دست تشنه ی مرا
و گیسوان ابر را ز ماهِ رو عقب بده
به جای من فرشتگان به شعر و بوسه آمدند
برای من اذان بگو شراب مستحب بده
خوشا سرم که سرخوشم از اینکه عاشق توام
خوشا سرم ترنج و رنج روز را به شب بده
ساعت نیش و نوش ِ من عقربه دار زهر تو
به عقربان نشانی از مقرّبان رب بده
روح تتن تنی شده ... خطّ ِ تو منحنی شده
قوس صعودی مرا دایره کن طرب بده
صدای من نصیب عاشقان اولین تو
نصاب مستی مرا به آخرین نسب بده
اقامه کن جنون پرسه های عاشقانه را
مرا به درد کنیه کن ابوالبلا لقب بده
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 11:21 توسط حافظ ایمانی
|

نی
نی از تو منقلب شد و در من نیاز شد
نی از نوای نوشدگی نی نواز شد
نی ناز کرد تا همه جا نازکی کند
با نازکان نشست و گل انداخت ، ناز شد
قد شد بلند شد که به قامت بایستد
قد قامت تمام نمای نماز شد
نی لب به نغمه داد نی از نغمه لب گرفت
لب نغمه خوان ِ نی شد و نی نغمه ساز شد
حج هفت دور دور نیستان طواف کرد
نی هفت بند محرم خود شد حجاز شد
رازی که در نی است همان راز در می است
نی را ز می چه باک که همراز ِ راز شد
گیسوی شب به نی که گره خورد باز شد
تا ناله ی نی و شب و گیسو دراز شد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 16:11 توسط حافظ ایمانی
|

آغوش
بی باده مستت کنم من تا این که مدهوش من شو!
گر میل دیدار داری باری کفن پوش من شو!
با ذکر یادآوری کن تا مطمئن باشی از من
دل را به خاطر بیاور... خود را فراموش من شو !
در خود بسوز از تب من تا من بتابم درونت
من آتشی شعله بازم ، خیز و سیاووش من شو !
لات و منات وهبل به ! زلف شکن در شکن به !
بت را هر آیینه به به ... بر شانه بر دوش من شو !
من نی نواز الستم ، نایی تر از هر چه هستم
من می دمم بشنو از نی، بشنو نوانوش من شو!
ویرانه شو تا بیابی گنج نهان خودت را
مخفی ولی آشکارا ، سَرپوش و سِرپوش من شو!
بوی مرا می دهد عشق، زیبایی از من تو از من
ای بوی زیبائی ِ من حالا هم آغوش من شو !
...
+
نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 10:14 توسط حافظ ایمانی
|

تقویم ...
خردمند با خداوند ناباک است زیرا که او بی باک است
و کسی که او ناباک بُوَد ناباکان را دوست دارد
مولانا شیخ ابوالحسن خرقانی
قلب مرا که منقلب ِ خون جگر منم
تا حضرت انار به خون و به لب بکش
بال مرا به هجرت قمری روانه کن
دست مرا به سفره ی نخلت رطب بکش
در چرخ صوفیان ِ سیه مست ِ سُکر و ذکر
گلبانگ ِ کاشیان ِ منی یا که خانقاه ؟
دف می زنی مرا که ببین من خود ِ دفم
دور ِ مرا چو دایره ها با طرب بکش
تا حلقه های مولوی ات رقص ِ من شوند
صد بار از فراق ِ تو بیمار بوده ایم
بیمار بوده ایم که پیشانی ام چه شد؟
پای از میان ِ کشور ِ تبریز و تب بکش
دست ِ مرا به محمل ِ عشقت بلند کن
روی ِ مرا به حاجی ِ آخر نشان بده
نام مرا به زمره ی دیوانگان بگو
امّا از این صراحت ِ کبری عقب بکش
دف را بچرخ از لب ِ سرخت نفس بریز
در چشم های مست و حرامم هوس بریز
این هفت خط شراب کمی هم ز تاک نیست
بی باک باش حضرت ِ حق را که باک نیست
حق کثرت ِ انار ِ به سرخی کشیده شد
حق خاک بود و نار ِ به سرخی کشیده شد
من وحدت ِ خطوط ِ به معراج رفته ام
دار و ندار ِ باد ِ به حلّاج رفته ام
خون ِ شهید ِ اوّل و ثانی کشیده شد-
تا من؛ شهید ِ ثالث ِ رگ های خود شدم
با نسخ ِ من کرشمه و ریحان رسیده شد
کرّوبیان! بلای ِ معلّای ِ خود شدم
عیسی درون ِ قلب ِ تو معراج کرده است
نقّالی ِ تو را سر ِ حلّاج کرده است
ما بذر جز به صلح و مدارا نکاشتیم
بادی وزید و حالت ِ ما را پریش کرد
تقویم ِ شمسی و قمری را گذاشتیم
تقویم ِ ما دلی است که هجرت ز خویش کرد
هو الاوّل والآخروالظّاهروالباطن
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 18:44 توسط حافظ ایمانی
|

قنات قند
با تو من با بهار می رویم ...
با تو در عطر یاس ها پخش می شوم
( علی شریعتی )
قنات قند
چه شور ِشوری، چه جان ِجانی، چه چشم ِچشمی، چه مست ِمستی
چه شور ِجانی، چه چشم ِشوری، چه سوز دستی، چه دست مستی
اگر بخواهی ، اگر بگیری ، اگر نخواهی ، وگر بمیری
چه جای عشق و چه جای بوسه ؟ چه جای مرگ و چه جای هستی ؟
تو را نمی خوانم ای ترانه، غزل بری های عاشقانه
تو دلبرانی، تو اصفهانی، تو حال شیرین ِحین بسطی
لباس مینو میان کشیده به دامن من به چین ایران
به روم رقص و به مصر مینا به هند و چین دلم نشستی
سه مزرعه شوق و شوخ و سرخوش ، که خوشه بختم به برکت تو
ملاحتی کن به رنگ قرمز ، عروس ایل ِحنا به دستی
تو سوسنی پوش ِ یاسمینی، تو قلب ِ سنگی ، دل ِ نگینی...
عقیق ِ لب شو که سرخ و سینی، تو خون بهای شقایق استی
تو شطّ ِ رنجی، بیا به پا کن تلاطمی در دل سپنجی
به چین صفحه رخی برافشان که شاه ِ قلب مرا شکستی
چه غمزه ای شد که عشوه آمد... چه با وقار و کرشمه آمد
که غنچه گل شد به صبح چشمه به دیدِ نرگس سپیده بستی
نه شرک وشمسی نه آل خمسی امام تاک الصّلاة ِ خمری
بلا پرستی که جام ِ دست رسول ِ مست می ِ الستی
ترانه بندی ، قنات قندی ، چرا بگریی ...؟ بگو بخندی ...!
تو ترمه ی کاشی که بودی ؟ انار ِِقالیچه ی چه هستی ؟
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدائی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 22:57 توسط حافظ ایمانی
|

پيالهگاهِ نگاه
به آن رسول ِ تا ابد مرسل
به پیام آور لبخند و مهربانی
به آخرین اولوالعزم
به محمّد ِ محمود (ص)
سفر به سرمه به صحرا، ختن ختن هيجانم
خروش خشم دو دريا، گريخت از ضربانم
مقام عشق به غار و مكان عشق به پستو
سفر به منزل آخر، سفر به پلك پرستو
صدای چهچهه سودای ِ بال سيل پَری شد
درخت نعره زد و از صدای خود سپری شد
درخت شِرشِره بسته به شمعدان شكوفه
و خاك، سبزه به دندان گرفتهبان ِ شكوفه
به سينهريزی الماس ، دُور گردن قرآن
قسم به سيره ی ياسين، قسم به سوره ی رحمن
دلم به رسم ادب نه، دلم به شرط شهادت
دوباره نذر جنون شد الی لقاء قيامت
به هفتههای هوايی بگو بهانه گرفتم
كه هفت مرتبه اين تير را نشانه گرفتم
كه هفت ركعتْ مغربْ اشاعه میدهد او را
كه هفت بابِ بهشتی به چشم مینهد او را
كه هفتسين ِ بهاران گرفته رنگ عبايش
كه هفت پيكر، جامی گرفتهاند برايش
عبای سبزه در ابريق مَرغزار مبارك
قدم به منبر شاهانه ی بهار مبارك
ركابِ هجرت خورشيد، سمت صبح فروزان
حريم امن الهیست غار ثُور، هنوز آن ـ
دو بال گرم كبوتر به عنكبوت تنيده
حصار محكمی از اين دو تار سُست كشيده
به سينهريزی الماس ، دور گردن قرآن
قسم به سيره ی ياسين، قسم به سوره ی رحمن
هلال ماه مبارك ... نماز فطر فلسطين ...
قسم به تين و زيتون، قسم به تون و زيتين
چهل ز چلّه برآمد، گل از گلاب شمارا
بگو به ساقی باقی كه اين شراب شما را
حرا حرارت ما شد بساط عشق مهيّا
و مَهلاً اِقراءُ اِقراءْ، و اِقراءْ اِقراءُ مَهلا
نگار من كه به مكتب نرفته چلّه ی صد شد
نود زبانه اوستا در اين كرانه رَصَد شد
صفا به سعی خودش راه برد بر عرفاتش
مِنا دو مروه ی دلدادگی شد از اثراتش
ببين كه ماه فرو مانده از جمال محمّد
و هيچ سرو نرويد به اعتدال محمّد
هزار سعدی اگر عاشقی كنند و جوانی
بگو كه عشق محمّد بس است و آل محمّد
دوازده حجرالاسود است چشم سياهش
هزار شمسه ی شمسیست روی دختر ماهش
چقدر سوره ی قرمز در اين انار رسيده
هزار لب، صد و بيست و چهار بار رسيده
منم كه پای خودم را به پای دار كشيدم
منم كه سرمه به چشمان انتظار كشيدم
نه مشركی كه بتش را هزار بار بخواند
نه دختری كه بخواهد هنوز زنده بماند
اگرچه حاجت، بی حجّ و بیبهانه روا شد
چهار ركعت انگور، در نماز بهپا شد
عطش به چهچهه آمد از آن ادامه ی انگور
چهار ركعتِ واجب در اين اقامه ی انگور
اذان بگو كه به مستی وضو گرفت شرابم
بخوان اقامه ی می را ! بنوش ! مست وخرابم
اذان بگو كه شراب دلم به جوش درآمد
بگو اقامه ی گلبانگ مِی به نوش درآمد
پيالهگاه نگاهت ... بريز و مستترم كن
به نام نامی آتش، وطنپرستترم كن
وطن دلیست پر از تو، پر از تجلّی سرمد
فروغ آتش دل چيست جز ولای محمّد
هوای چشم تو ما را به صلح و جنگ كشيده
و مهر ِ روی تو خورشيد را پلنگ كشيده
بيا كه وزن سماعم هوايی نفست شد
بهل كه دف هوسش سر به ضرب لنگ كشيده
به كشتگان بلا كشتی شراب بنوشان
كه موج، دست به پيشانی نهنگ كشيده
جنون بريز در احوال سركشان طريقت
كه كار سوره ی باران به وحی سنگ كشيده
عروج كن در افلاك ماسِوای رسولان
قدم بنه بر چشمان لوليان غزلخوان
حروف دل را ترتيل كن به ابجد مستی
برآور از بغلت دست دين بادهپرستی
تو آمدی كه بنوشند راهبان نفست را
دليل ديرنشينان كنند كار و كست را
تو آمدی كه علاج و سراج باديه باشی
برای خون گران ِ مقرّبان ديه باشی
تو آمدی كه جهان در ضلال يأس نميرد
و هيچكس كامی جز به نام عشق نگيرد
سپاه ابرهه تعجيل كرده قبل ابابيل
بگو ببارد باران، بگو ببارد سجّيل
به نخلهای مسلمان بگو جوانه بريزند
برای رشته ی تسبيح، دام و دانه بريزند
اگرچه پای خودم را به پای دار كشيدم
اگرچه سرمه به چشمان انتظار كشيدم
چقدر كوه اُحُد باشم و چقدر بسوزم
چقدر جامه برای نفاق شهر بدوزم
بگو به شرح فراق تو سينهسينه بگريم
پر از بقيع ببارم، پر از مدينه بگريم
الا به گرد صدايت پيالههای حرايی
« الا مسافر صحرا خدا كند كه بيايی »
صلّوا علیه ِ و آله
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 16:2 توسط حافظ ایمانی
|

آناتِ جنون
فروتن اما نامتواضع
با غروری فرهيخته از بلوغ تنهايی
بزرگ اما نامتوازن
انديشمندی در سنت اجداد خويش آماسيده
به سادگیِ كوزه
قاليچه و كاشی شده
در همفرويی آسمانی هوايش ديگر اندوه شده
غمگين و اميدوار
شاعری كه وزن كلمات با حزن شعرش معاشرت ميكنند
شاعری غمگين و اميدوار
خاك وطن آغشته به پاكی در تن و پيراهن
با شعری
تقويم سخن درپيچيده در آنش ...
آناتِ جنونش ...
در ساعت خونش
شاعری كه تنها مردمان سرزمينش را شادمان میخواهد
در ميخانهی ميمونش ...
این ترانه تصنیف را تقدیم میکنم به فرمان فتحعلیان عزیزم
به پاس سپاس از کارهای اخیرش در (( با مردم بیگانه ))
نام تو از كوه ، از شكوه ، از فتح هفت آسمون میياد
عشق تو از روح سرمیزنه ، داره صدای اذون میياد
روحالقدس امشب از در روحالجنون میياد
دو شقه ماه و دو شقه خورشيد ای شمشيرت قلم
شمشيرتُ دمبهدم بچرخون تا چرخ گردون گردنكشون بياد
تلاطم ذوالفقار و دستِ، حتي هوا زخمی ِ تو ِ
شتك بزن از رگ انارم ، تا از نفسهام بوی خون بياد
من نوحهی نوحم و تو كشتی ، من آتشم تو خليل بستانی
منم من برادر بزرگت ، تو يوسف خوب مصر كنعانی
من از حواريّون شام آخر عيسی ، مسيح ِ چشم تو را نظر كردم
من از حاجيان حج آخر ، گمان به مكر زمان آخر كردم
تو علیبن ابی... طالب شدهاند اينان روی دلانگيزت را
طالب شدهام هفتاد آبادی بادهی پرهيزت را
تو مير ِ حافظ، تو پير بلخی، تو مولای مولانای مايی
تو مرتضی شمس كل هستی، شير ِ خدايی، شير ِ خدايی
چه سكر واژه، چه چرخ گردون، زمين در مدار دف میگرده
شهود حال دفم شهيده، قونيه دور نجف میگرده
اگر فرزدق ، اگر كميتم ، اگر دعبل خزايیات ، در غالبِ هر قلبی مغلوب توام
در جذبهی مسلك دو چشم تو، من سالك جذبهی چشم توام ، سالك مجذوب توام
یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر اللیل والنهار
یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
آمین یا ارحم الراحمین
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 19:41 توسط حافظ ایمانی
|

|