رقص...
رقص میدان جاذبه ی وصل است
که اگر دزد سر گردنه نیز باشی
روزی در حلقه ی عیاض خواهی چرخید !
جنگ در رقص ...
باد را چين بده تا دامن ، تا دامن ، رقص
تو اگر يوسف پرهيزي ، پيراهن ، رقص
يله كن سلسله را ، سرمه بكش ، غارت كن
كاروان ميگذرد ، دزد سر و گردن ، رقص
آذر از روي پريشاني اسپند پريد
عرصات بدن از عرش بلرزد ... تن ، رقص
تو و نُه توي فلك چرخزنان ، جامه دران
كه گلاب از ازلِ باغ كند با من رقص
اگرت سجده نكردند ، مخور غصّه، كه دوش ـ
بكند از طرب چشم تو اهريمن رقص
دوست در رقص ، تو در رقص ، شهيدان در رقص،
جنگ در رقص مهيّاست ، هلا دشمن! رقص!
رستم از خوانش هفت آمده سهراب شده
رخش ، اين شيههكش مسلخ بيشيون ، رقص
خنجري كو كه به زخمت جگري تازه كنم ؟
خنجر و خون ، طرب و زخم پياپي زن ... رقص
جام را سر بزن از صبح و بگردان تا شب
به سبوخانه شرابي بده ، ترجيحاً رقص
اين چه سرّياست كه حاجت به دخيل آمدهاست؟
كه گره باز نمودن ، كه گره بستن ، رقص
غنچه بگشا كه لب از بوسه ی من بالا زد
لب لبالب شده و حالت بوسيدن ، رقص
نرگس و نسترن و ياس ، مبارك بادت
ياسمن خواني آلاله و آلادن ، رقص
گنجینه ی پنهان
وه تو ... وه من ... بَه تو ... بَه من ... بهمنِ کوهستانم کردی
گر تو ... تا بُستان گرما شد ، گر من ... تابستانم کردی
گرما باده ز مَستانم شد ، سرما بادِ زمستانم شد
طورِ تجلّیِ چشمانم شد ، مُحرمِ ده فرمانم کردی
بر فُلک و فَلَک نازل شده ای ، از مُلک و مَلَک کامل شده ای
زیبا امّا قاتل شده ای ، آماده ی مژگانم کردی
اسپند بترکان کورم کن ، مستانه ی من ! مستورم کن!
از چشم حسودان دورم کن ، گنجینه ی پنهانم کردی
آتش بزن از دستم دف را... با کفر و مکاشفه کفنم کن
در آتش جاذبه دفنم کن ، این دفعه مسلمانم کردی
روان مغلق سرور مطلق به لوح و عرش و قلم معلّق
سماعِ کرسی چه کرد با تو؟ که ناگهان چرخانم کردی
تو بوسعیدی، ابو سعیدی ... تو بایزیدی ، تو بای زیدی
تو شمسِ تبریزی ِ جنیدی ، دو بوالحسن خرقانم کردی
لَحمُکَ لَحمی، دَمُکَ مِن دَمی ، سِلمُکَ سِلمی ، حَربُکَ حربی
حربُکَ حربی ، حُبُّکَ حُبّی ، به خونِ خود غلتانم کردی
گه مرده ی تلقینت بودم ، گه مرتکبِ دینت بودم
آیینه ی آیینت بودم ، چون آینه بندانم کردی
رقصیدن را می رقصانی ، آرامش را می افشانی
تو گردِ گیاهانم کردی ، تو گرده ی افشانم کردی
سهراب و سرابِ عطش بودم ، از تشنگی از خود روییدم
جوییدم ، از رُستن رُستم ، گلخانه ی دستانم کردی
در خَمر و خماری خُم بودم ، از فرطِ تعیّن گم بودم
در انجمنت انجم بودم ، تو هیئتِ انسانم کردی
تخریبم کن ، اخراجم کن! ازعشق پشیمانم کردی
سجّیلِ ابابیلت بودم ، حمله به کعبه ی جانم کردی
طه والمُحکَماتِ دارم ، یاسینَ الذّاریاتِ زارم
آیاتُ البیِّناتِ غارم ، جبریلِ غزلخوانم کردی
اَینَ السَبیلُ بعدَ السَّبیل ، اَینَ الخیَرَةُ بعدَ الخیَرَة
من ذلّتِ اعدائت بودم ، تو عزّتِ یارانم کردی
من سیّدُ الشّبابِ بهشتم ، شهید تثلیثِ سرنوشتم
سووشونِ خون ... یَهُوَ الیحیی ، سپس حسینَ الآنَم کردی
اَینَ الطّالبُ بِدَمِ المقتول ؟ ای زنده به گوران برخیزید
بِاَیِّ ذنبٍ قُتِلَت ؟ به کدامین گناه قربانم کردی ؟
هوالشهید
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:36 توسط حافظ ایمانی
|

در جذبه ی بهار
یا مقلب القلوب والابصار یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال
و تمامی آنچه در آسمانها و زمین موجودند پیوسته در حال تسبیح و ستایش پروردگار و آفریدگار خویشند
حریر بنفشه ...
بنفشه های دلم را بیا و رنگ کمان کن به هفت جلوه ی رنگین کمان مبارکمان کن
چهل حقیقت آبی...چهل حریر بنفشه چهل قناری قرمز، ولی اسیر بنفشه
عرق به شبنم انگورهای تازه نشسته کنار جقه ی گل بوته بی اجازه نشسته
علف ترنّم خرداد را بهانه گرفته و بار بارش خورشید را به شانه گرفته
سکوت زنبق وحشی صدای درّه ی گیسو گلاب طرّه گره خورده روی ترّه ی گیسو
نگاه کن که ببینی شبیه هیچ شدم من دو مو ، دو تای مجعّد ، دو زلف پیچ شدم من
ترانه پشت نگاهت ، غزلسرای لبم شد و سرمه ریزی چشم تو آفتاب شبم شد
مرا به عشوه بخوان و بکش مرا به کرشمه به عکس سیب صدایم در آب قرمز چشمه
به قطره های اناری که دانه دانه چکیده به شاخه ای که از آن سبزی جوانه چکیده
برقص دورِطلوع ِ سپیدگاه ستاره ! به چرخ های فراوان، به دورهای دوباره...
به هلهله ، به هلاهل ، به گریه های مردّف به شوکران عروسی ، به حجله های پر از دف
بگو چگونه بنوشم تو را که ساغر عشقی ؟ تو حرف اوّل حسّی ، تو حرف آخر عشقی
پیراهن مغازله
ای مهرنوشِ مشرقِ نیشابور ، از کوه های سرزده خورشیدم رکن رباعیات پر از کوزه ، خیّامِ چشم های تو را دیدم با شوق اشتباه شقایق ها ، شولای اشتیاق به تن کردی در خمه گاهِ ساغرِ فیروزه ، پیراهنِ مغازله پوشیدم
مژگان کشیده در قدم گیسو! حالا که تابِ زخمه حلالت باد شیواتر از نیایش رقاصی ، حالِ خرابِ زخمه حلالت باد در ظهر زهره چرخش ادریسی...یعنی شراب زخمه حلالت باد در صبح سبحه گردش الیاسی... من با تو از دوتار خروشیدم
ای زود ای نیامده برگشته ، چرخی به دورِ باده تسلسل شد ای دیر ای نرفته ی دلواپس ، با شوکران شرنگ شکر مل شد برگرد ای انار ترک خورده ، داروی نوش دارِ تقابل شد برگرد ای رسیده ترین نارس ، سهراب بودم آنچه که نوشیدم
ای نوبهار دختر پاییزی ، مستی مدام حضرت زیبایی! خرداد خلسه های پر از خورشید ، دنیا به کام حضرت زیبایی! ای هم قرانِ فال تو فروردین ، زیبا سلام حضرت زیبایی! ای هم قرینِ ناحیه ی ناهید ، من از جوار جاذبه جوشیدم
سنبل ترازِ نرگسِ چشم آهو ، در جلوتی برآ که به رقص آیم ابرو کمند دورِ کمان گیران ! از کوشه ای درآ که به رقص آیم گیسو بلند شب شده طولانی...مسحور کن مرا که به رقص آیم ای چینِ زلفِ آینه و ایران ، بی وقفه پیش پای تو رقصیدم
ای آتش ترانه کش کاشی ، من مولوی شدم... تو نمی مانی؟ ای قاری قصیده ی نقاشی ، والشمسُ والسّما, نمی خوانی ؟ ای قبله ی تباتبِ تبریزی ، ای خودپرست فصل مسلمانی حتی اگر تو بتکده ای باشی ، من خویشِ بی تو را نپرستیدم
ای مُشک و عنبران ِ عبیر آهو ، چشمت به فتنه گفت: تو آزادی مهزادِ اخترانِ خوش اقبالی ، فتوا به عقرب و قمرم دادی گل بوته ی مُقلّدِ خون برگی ، در فقهِ سینه ی قفس افتادی در لاله زارِ سینه کشِ قالی ، من سرخ پوش چشمه ی تعمیدم
نیلوفرِ شمیم سحربوسی ! بادی بدم به نای نی دریا لیلانه خوانِ لهجه ی لادن ها ! بربط نوازِ آینه ی دریا آبی تراشِ مجمرِ مرجانی ! ای ماهیِ معاینه ی دریا آن سویِ روشناییِ سوسن ها ، خلوت نشینِ ساحلِ تجریدم
من دزدِ راه گردنه ی رقصم ، حالا کسی به سبکِ خراسانی – در ابتدایِ چشمِ تو سرگردان ، دف می زند که دست بیفشانی در منتها الیهِ جنون تنها... تنها تویی تویی تو که می دانی در غربتِ مقاربتِ باران ، من دف نوازِ صورتِ خورشیدم
ای ابر ای بریده ی بارانی ، تو پاسبانِ حال و هوایم باش ای باد سرزمینِ رها رنگی ! زنجیر پاره کرده ی پایم باش پروانه پلکِ بال پرستویی ! سیمایِ دردهای صدایم باش تو سرمه دانِ شربت و نیرنگی ! من پرده دارِ زهره و ناهیدم!
و ستایش و ثنای تمام زیبائیها و نیکوئیها باز می گردد به حمد و تسبیح او
الحمد لله رَب العالمین
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 12:52 توسط حافظ ایمانی
|

بس است !
بس است ...
بادی ختن تنیدن ِاندام را بس است آرامشی ذبیح دل آرام را بس است
چشم از شکار سرمه به آهو کشیده شد آهو… چنان که دامن بادام را بس است
می ریزم از صراحتِ صبح ِصراحی ات یک جرعه شب ،که مستی ایام را بس است
پیری به دستگیری دزدِ عیاض نیست خرقان ارادتی ست که بسطام را بس است
رقصی به مشق هروله از پیرهن گذشت رقصی پر از وضوح که ایهام را بس است
رنگ شراب، جامه دران شیشه را شکست این جام سربریده سرانجام را بس است
بیت الّهِ حلالی و بیت الحرام هو این بام را مسافرت این بام را بس است
بیت الحرام گردش وحدت گریز توست مُحرم به رقص آمده احرام را بس است
پیراهن از حروف مقطّّع دریده شد ای سوره! شرم سرّ « الف لام را » بس است
چاقو به رگ بزن هله تقطیع دست را جرم تورنج یوسف بدنام را بس است
... کو ؟
طوطی ِگویا ! طوطی ِگویا ! طوطی ِگویا ! اسرارم کو ؟
شیرین شکنت مگر نبودم ؟ هان ای شکّر منقارم کو ؟
پیاله گیر ِتوام نگارا ! گلاب اطراف ِعطر ما را -
گره شمردم... گره شما را ! گره گشایی در کارم کو ؟
به حلق و حلقه ، به دار گیسو... به دور شب در مدار گیسو...
به سوی بی سمت و سار گیسو... دست انگیزم ، دستارم کو ؟
در بازار آذر می کوبم ، تو به رقص آیی زر می کوبم
پر می سایم سر می کوبم ، ای دیو و پری دیوارم کو؟
تمّارم کن ! عمّارم کن ! هی در این شهر آزارم کن !
حیدر گشتی کرّارم کن ! کرّارم کو ؟ کرّارم کو ؟
به سبکِ خنده به کسبِ قه قه ! به ناگهان من به مرگ ناگه !
ترنج ما بِهِ ... ترنج ما بَه ! که وه به وهم آ! وحی آرم کو ؟
وان یکاد الذین مستم ... گشاده روئی گشاده دستم ...
قصیده نوشم ... غزل پرستم ... من سیمرغم ، عطارم کو ؟
چگورغلغل چغانه ام کن ! فسون گریز از فسانه ام کن !
شبان چنگِ شبانه ام کن ! موسیقی ِطورم ، تارم کو ؟
رمیده صیدم ... پریده پلکم ... بریده نافم ... دریده کلکم...
وفاق ِانفس ... نفاق ِسلکم ... حزب اللّافان انصارم کو ؟
به خرق عادت دریده خرقه ... فقیر بی اعتنا به فرقه ...
هزار قیسم هزار بلقیسم پس یارم کو ؟ یارم کو ؟
سپرده ام سر به سر سپردن ، قمار آغشته بار ِبردن
سپاه لعنت ! به لحن مردن سر بازیدم ، سردارم کو ؟
به الستُ به ربِّ بلی گفتم : به دو گنبد سرخ طلا گفتم :
به تکثّر کرب و بلا گفتم : ای مجبوران مختارم کو ؟
من باربدی بربط شکنم ، شوخی نکند شاخی که منم
نَفَسی شمس ار تابد دهنم ، دشنام ِ جهان دشوارم کو ؟
خلّّصنا یا عشق از جانم ... اللهم ارزقنا آنم ـ
را جستی اما انسانم کو ؟ دادارم کو ؟ دارم کو ؟
یا حق
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:52 توسط حافظ ایمانی
|

تناسخ سیب ...
بنا دارم از کتاب جنون والقلم چند غزلی رو پیشکش کنم
به چشمهای دعا گو و مهربان شما دوستان عزیز تر از جانم
به امید اینکه ...
ابوالحسن خرقانی فرمود :
قبله بر پنج قِسم بُوَد ...
نخست کعبه : قبله ی مومنان
بیت المعمور : قبله ی فرشتگان
عرش : قبله ی دعا گویان
حق : قبله ی جوانمردان و دوستان
و اما قلب قبله ی خاصان است ...
شبان کوه موسی ام ... بی گَله و بی گِله
قصیدتی بگو ! بخوان ! بی صلت و بی صله
عزیز مصر عصمتم ... بی حَرم و بی هِرم
شهید بلخ غربتم ... سلسله در سلسله
قفل تغافل بگشا ... قاف مقفای من !
فارغ از این دل شده ای ... غافل از این قافله ...
تشنه ی خون من شدی ... ای صنما ای صنم !
با من دل یکدله کن ! با من دل یکدله !
مناسک تنم شدی ... گوش بده ! گوش کن !
توات شدم ... منم شدی ... ای سر پر حوصله
وضوی خون ... اذان جان ... قبله ی قلب الیقین !
نماز واجبُ القضا ... مستحب نافله !
صراط مستقیم من ! کوس اناالحق بزن !
تناسخ قدیم من ... طی کن این فاصله !
مشرق آتش شده ای ... زلف مشوش مکن !
جام بلا کش شده یارم ... هله ! مستان هله !
چهل چهله چهچهه ... چهچهه چل چله شد !
چله به چله ... چه به چه ... چهچهه ی چلچله
وَل وَل وَل ... هروله کن ! کِل کِل کِل ... کِل بکش !
کل بکش و ولوله کن ! کل بکش و هلهله !
سوره ی زلزال شدم ... زلف ! اذا زلزلت ...
زلف ! اذا زلزلت الارض ... اذا زلزله...
..............................................
سیب سبز سیب جنگل ، اما آتش ، اما سرخ
سیب آبی دریا خون ، اما خون ، اما دریا سرخ
سیب ازسین و سیب ازسینین، سیب ازسینی یا صحرا
سیب از صحرا سینی ، صحراسینه ، صحراسینا سرخ
سیب از بالا، سیب از شاخه، سیب از چیدن ، اما نه
اما نه، سیب اینجا، سیب اینجا، سیب اینجا تنها سرخ
سیب آنجا با هر رنگی ... با سبز و زرد و نارنجی
سیب اما اینجا بی رنگ و رنگ بی رنگی ها سرخ
سیب آنجا شیرین، سیب از بوسیدن ، سیب از آرامش
سیب اینجا طغیان خون عصیان خون آدم خون حوا سرخ
سیب از آدم تا خاتم ... سیب از اعجاز از وحی از عشق
سیب از نوح و سیب از ابراهیم و سیب از موسی سرخ
سیب از ... مصلوبی پرَان شد از آسیب ... اما بشمار
سیب از اوَل دوم سوم چهارم سرخ وعیسی سرخ !
سیبی غلتید از کوه اقراء ! یا سیب اقراء ! قرمز شو!
سیب از نور آمد ... پیغمبر شد ... تا کلَ دنیا سرخ .
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:21 توسط حافظ ایمانی
|

پر از پری ...
این هم غزلی که چند بیتش رو در خواب گفتم
البته دو سال پیش
پر از پري شده اين خانه با حضور خودم
كليم خود شدم از جلوهگاه طور خودم
چهل چراغ كَمشكوة في زجاجة شدم
چهل شب است كه روشن ز شمس نور خودم
صفا و مروه قدمگاه صبحگاه من است
در آب و آينه دلواپس ظهور خودم
ورق كه ميخورم انگار مثنوي شدهام
به پير بلخ بگو من خودم چگور خودم
ترانه را نه تورا نه خدا خودش را خواند
كه من حقيقت داوودي زبور خودم
جنون كه غايت عقل است ابتدايم بود
چه انتهايي؟ تا شورش شعور خودم
برای دیدن من جاده ها فراوان است
كه من مسافر يك عمر راه دور خودم
اگر چه حضرت دف زائر دلم بوده است
سه بار فاتحه خوانِدم كنار گور خودم
... دوستان شاعرم این غزلم رو بهترین غزل من میدونند ...
چه خطّی می نویسد سُرمه بر بادام طولانی ...
کتابت کن تماشا را به نستعلیق حیرانی !
جلاجنگ سُم اسبان، خراج چشم زخم تو ...
بگو چشمت کنند آهوسوارانِ خراسانی !
رسولانِ سرِ زلفت پریشانند از هر سو ...
به بعثت می رسد هر سوی این گیسو پریشانی
چه سرخی می کند خنجرخرامی های رگهایت ...
انارت را دو قسمت کن ! شهید اوّل و ثانی !
برقص ای آتش هندو ! دواتِ روی کاغذ را
که نستعلیق را شیواتر از آهو برقصانی
فراوان کرده حُسنت رونق بازار حالم را ...
چه حالی دارد از حسن تو بازار فراوانی ...
چه می گویم؟ نمی گویم ! که خاموشند درویشان
که خاموشند هنگامی که تو انجیل می خوانی
سلامم را به دارآویز و دربُگشا به تکفیرم !
مسیحای جوانمرگ من از ترس مسلمانی ...
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 1:43 توسط حافظ ایمانی
|

...
........................................................................................
بر جریده ی پیشانی این چهارپاره وغزل
و تمامی شعرهایم
بی هیچ ملاحظه ای نبشتم :
تقدیم به : دختران زنده به گور . . .
شهیدان زنده به گور . . .
و گورکنان زنده به گور . . .
تازه در تازه ... بلند آوازه ...
مردگان نام مرا ميدانند
از سر قاف اجل، بام بلا
كشتهي شعر مرا ميخوانند
خوشهي وحي اگر سوره نشد
قُل اعوذ بِكَ ربِّ الگندم
بِكَ اي معجزهي نان و شراب
به سلامت سر ساقي ... سر خُم ...
قُل اعوذُ بِكَ ربّ الْمستي
پلكها نشئه شد و سنگين شد
خسرواني بزن اي خسرو زهر!
تلخي از زهرهي ما شيرين شد
وَ سلامٌ هِيَ حتّي تا مرگ
به تمنّاي تو تر دامن تر
وَ سلامٌ هِيَ حتّي ساقي
وَ سلامٌ هِيَ حتّي ساغر
بته در جقّهي ما هدهد شد
من و ققنوس خليل اللّهيم
آتش از شرب دمادم خيزد
ما از آفات بلا آگاهيم
قل اعوذ به شراب و به شراب
به شراب جلوات و كلمات
هله مستي، هله عصیان، هله جام
به گل گونهي ساقي صلوات
هله والتّين هلا والزّيتون
هله خاكا آبآتش بادا
هله شيطان هله اللهُ احد
هله مستيت مبارك بادا
هله والتّين كه من انجيرم
هله والليل كه من شب شدهام
هله والشمس كه خورشيد توئي
هله والزّهر كه عقرب شدهام
هله سبحانك يا من يا هو
كفر رازي كه ميان من و توست
هله عقرب، شب، خورشيد، انجير
يار برخيز! زمان من و توست
برج بيطالعيم افزون باد
كه من از طلعت معشوق خوشم
خون من بر لب عشاق حلال
اگر از عشق خودم را نكشم ...
........................................................................
بر دار سري باش كه سردار تو باشد
منصور كسي باش كه بر دار تو باشد
اين قوم فروشندهي زيبايي مصرند
پرهيز كن از هر كه خريدار تو باشد
تا سايه به دنبال قدمهاي تو راهياست
بگذار كه معشوق گرفتار تو باشد
آنقدر بگو عشق ! بگو عشق! بگو عشق !
تا مرگ مگر لحظهي ديدار تو باشد
آنقدر بگو نيست شدم، نيست شدم، نيست...
تا عكس تو در آينه انكار تو باشد
ارزان مفروش آينه را، خويش گران است
تا صورت تو رونق بازار تو باشد !
دامن مكش از حلقهي مجموعپرستي
هر چند كه اين تفرقه اجبار تو باشد
گفتند: پرستشگر پريان جوان باش
باشد، نفس پير پرستار تو باشد
گفتم: نفس پير... دليل سفرم شد
گفتند: خدا يار و نگهدار تو باشد
+
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16:34 توسط حافظ ایمانی

سپاس گذاری و ...
هو الجنون العشق
سپاس بی حد از انفاس مبارک شما دوستان سالکم در طی طریق عشق
ورهسپاری های معنائی و معنویتان از خویش تا خویش... از نی تا نوای نورانی نیستان ...
وسپاس فراوان تر از آنان که این حقیر هیچ را از ابتدا همراهی کردند
تا با هم سرود اشتیاق دیدار وجه العشق را خلسه خلسه دف بنوازیم و شعر بسرائیم .
و اما "مصلوب دارهای اشاره" چند بیت شعر پریشانی که نام کتاب را براستی نمی توان
بر آن اطلاق کرد با توجه به خواست و عنایت شما پاکان خوب و خوبان پاک
به این مجلد در معرض است .
تا شاید تنها بیتی یا مصرعی از آن البته از لسان شما
اسباب بخشایش و گشایشِ این کمترین ناچیز را فراهم آورد .
باشد تا حضرت دوست مرا و ما را مصلوب دار های وصل خویش گرداند .آمین
عزیزانم می توانند برای دسترسی سهل و آسان به این کتاب
با شماره ی ۸۸۸۴۳۸۵۲ هر روز از ساعت ۹ صبح الی ۶ بعدازظهر
غیر از روزهای پنج شنبه وجمعه تماس حاصل کنند
و یا به آدرس : خیابان مطهری - خیابان جم- روبروی بیمارستان جم -
خیابان حجت - انتهای خیابان - پلاک ۶۷ - واحد ۳ -
دفتر وکالت آقای دکتر محمد غفاری
( وکیل گروه ایلیا گروه دوست عزیزم فرمان فتحعلیان ) مراجعه فرمایند .
دل بسته ی دل بستگان و دوستدار دوستداران مردان حق
حافظ ایمانی
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 20:6 توسط حافظ ایمانی

عشق اما ...
...
خبر آن دارد از دلم خبر آن
كه خبردار نيست از دگران
طربستان دل چه ميگويد؟
ضربات دف است اين ضربان
طلب از فقر و عشق و استغناء
حيرت از وحدت و فنا حيران
و من از كثرت دلالت من
به جنوني كه ميشود برهان
من و منظومههاي شمسي … نه
من و تبريز در قرين و قران
نفسي طالعم نمايان شد
كهكشان شد ستارهاي تابان
|