نامه ای به ...
این یک نامه است ونه یک شعر
به چیزی فکر نکن !
داری به چیزی فکر می کنی
که به همان چیز فکر نکن !
با تردید هم می توان زیست ...
اگر دلشوره ای داشتی
باید بلند شوی و بشنوی ..
صدایم تو را یاد چه چیزهائی که نمی اندازد ...
صدایم چقدر دیر... اما به تو نزدیک است ...
صدائی که تو سالها کودکی ات را با او بزرگ کرده ای ...
صدائی که هر چه بزرگتر میشوی
تو را بیشتر به یاد کودکی ات می اندازد...
صدایم را بشنو !
بادی که امروز از کنارم گذشت پریشان تر بود ...
می خواهم که بشنوی !
خون در رگ هایم تیر می کشد ...
می خواهم که بشنوی !
دیروز سه تارم بلند بلند قرآن می خواند ... !
می خواهم که بشنوی !
و اگر آمدی در محمل گاه ِنگاه
آرام وپیوسته با چشمانت نوازشم کن
تا دیوانه ترین شاعر بیست و هفت ساله ی زمین را
بی هنگام بخواب فرو بری ...
و اگر در قربانگاه بوسه
انار از درختان سیب بچینی
و لب را به سرخی رگ هایم بچسبانی
شهید خواهی شد
پشت خانقاه غزل هایم
ایستاده
روبروی صلیب مسیحائی ...
که من بودم
<عامی مردی ... شهیدی ...
که آسمان بر او سجده می برد >
انجیل را هنگامی سرودم که
عیسی شده بودم عیسی !
تورات راهنگامی نبشتم
که صاعقه ی طور
چشم هایم را قرمز کرده بود ...
و از من است مصحف خلیل پس از مزامیر داوود !
تا بخوانی ...
آخرین شعرم را ...
غزل غزل های سلیمان ...
کلمات در تو کم می آورند که بدانی ...
اگر شبی هم آغوشم شوی
تمام کلمات را در لابلای انگشتانت لمس خواهی کرد ...
وخدا را در رگ های گردنت ...
کلمات در تو کم می آورند که بدانی ...
تبریز شمسی دارد که هنوز نمرده است ...
به چشم هایم کمتر نگاه کن !
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 23:18 توسط حافظ ایمانی

ستاره زد ...
*** *** ***
شراب می دهند هان ! دو دست را سبو بگیر !
دو دست را بلند کن ! بلند شو وضو بگیر
سبو وضو گرفته با شراب سرخ چشم تو
وضو گرفته با شراب ناب سرخ چشم تو
بیا و سرمه ای به سایه های پلک شب بکش !
و سرخی انار را به لب بزن ! به لب بکش !
عبیر و مشک و عود را سپند دانه دانه کن !
چراغ داغ باغ را بهانه ی جوانه کن !
طلوع دفّ شمس را به صبح من غزل بگو...
دو بیت از شِکَر بخوان ! سه مصرع از عسل بگو !
شکر به شرط شاهدی به بزم خسروان بده !
اذان بگو به گوش گل ! گلاب زعفران بده !
تمام شیشه ها به من هر آینه، تو را ... تو را...
در آینه حلول کن ! مرا به من نشان بده !
عبا بکش به روی خمره های مست قونیه
شراب را نهان بخر ! نهان بخور ! نهان بده !
فقط توئی هرآنچه در من است، آنچه در من است ...
هرآنچه در من است، غیر تو ... به دیگران بده !
به احترام آخرین سفیر حق، قیام کن !
در آسمان ترین زمین، ستاره زد سلام کن !
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 18:2 توسط حافظ ایمانی

شمسهي جادو
*** *** ***
ای نفست شهریار ! شهر مرا یار شو !
سلسله را ختم کن ! سید و سالار شو !
قونیه در قونیه مست شده صوفی ام...
رقص مرا سر بده ! وارد بازار شو !
نعره بزن خویش را با منِ منصور خود !
باب بلا بسته نیست... بر در و بر دار شو !
کشته ی معذور ، نه ! زنده در این گور، نه !
موسی مجبور، نه ! عیسی ایثار شو
نیش به نوش آمده ... تیغ به جوش آمده ...
خون به خروش آمده ... دست به دستار شو !
آینه بی روم تر ... زنگی زنگار شو !
توبه به تو توبه کرد ... منکر انکار شو !
سینه ی سینین من ! ساکن تسکین من !
سوره ی یاسین من ! سوسن بسیار شو !
شمسه ی جادو توئی ! پیچه ی گیسو توئی !
جعد سر مو توئی ! طره ی طرار شو !
رودکیِ رودِ من ! بربطیِ عودِ من !
بلبلِ داوودِ من ! هدهد عطار شو !
باز ابوذر ولی ... یا سِر و یا َسر ولی ...
مالک اشتر ولی ... میثم تمّار شو !
«سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست»
ای که در این حلقه ای ، سخت گرفتار شو !
صبح شد و ظهر شد ... ظهر شد و عصر شد ...
عصر شد و شب رسید ... لحظه ی دیدار شو !
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 16:19 توسط حافظ ایمانی

نیاز به تنهائی ...
نیاز به تنهائی !
نیاز به تنهائی ؛ وقتی در وجودت بیشتر می شود که به این باور رسیده باشی که انسان ذاتاً تنهاست و حتی وقتی در کنار کسی قرار می گیری که دوستش داری این تنهائی دو برابر می شود که
" دوستی به تنهائیمان افزود".
کسانی که مرا خوب می شناسند می توانند به سادگی بفهمند که من بیش ار انجام هر کاری مثل گپ زدن های هنری وغیرهنری ، و یا کتاب خواندن و یا بیرون رفتن های گریختنی و ... غالباً کنار خودم می نشینم و بعد دقیقاً در همین لحظات است که عده ای از راه می رسند ومی گویند: «باز چی شده؟ چرا کشتیات غرقه ؟» و از این دست جملاتی که همه ی ما شاید بارها و بارها و بارها شنیده باشیم .
ولی واقعاً چه اتفاق خاص و مهمتری می تواند وجود داشته باشد که بیش از اندیشیدن های گاه آنی و فکر کردن های گاه طولانی مسیر زندگی تو را ترسیم کند ؟ مسیر نگاه ها ، قدم ها ، دل بستگی ها و حرف های تو را؟ حتی اگر در آن لحظات آنقدر در خودت غرق شوی که همه اعضاء بدنت دقایقی از کار بیفتد نه چیزی را ببینی و نه هیچ صدائی را بشنوی.
انسان ...انسان ...انسان ...انسان غمگین عصر من در جغرافیای شادی-
باید اعتراف کنم که خاستگاه تمام شعرهایم اندیشه ای است که در درونم موج می زند- هر چند عده ای از سر لطف و یا اغراض در این سال ها پیوسته مرا نقد و نصیحت می کرده اند که چرا زبان شعر تو و فهوای شعرهایت امروزی به نظر نمی رسد و آنها البته نمی دانند که من شاعر واقعیت زندگی نیستم و نگاه واقع بینانه به پیرامونم را هر چند هم اگر بتوانم به شاعرانه ترین شکل به بیان و سرایش درآورم در ساحت ملکوتی شعر مرا اغناء نمی کند.
حالا وقتی این همه شاعر از واقعیت های تلخ بیرونی می گویند چه اشکالی دارد یک نفر هم هم آغوش طربناکی کلمات شود و انگار نه انگار که کودکانی هر شب دست های پاک و کوچکشان را در سطل های زباله فرو می برند تا بتوانند تنها زنده بمانند. اما این طور نیست ! من تمام مصیبت های داغی که برجبین انسان عصرم وارد می شود را می بینم . هرچند می دانم که امروز به تصویر درآوردن این همه بی تناسبی و بی قیدی و سرگشتگی باری را از روی دوش کسی برنخواهد داشت، و شاید تنها این تلخ کامی ها را مضاعف کند.
و من رسالتم را در چیز دیگری دیدم و در راه جستم . شاید رسالت من این باشد که شهری را بسازم که دیوارهای ساختمانهایش را معمارانی پاک دامن و زیبارو با گلهای میخک بالا می برند. شهری که شب های خیابانهایش را گل های آفتابگردان روشن می کنند و در بازارهایش تنها پاکی و مهربانی و اخلاص حراج می شود ... شهری که مردمانش به جای راه رفتن می رقصند و به جای دویدن سماع می کنند و درختانش خنیاگرانی هستند که بی هیچ بهانه ای عاشقانه ترین نغمه های پردیسی را می نوازند - شهری متفاوت و شوق آفرین ... شورانگیز و شیرینی افزا... جائی که هر انسانی هرگاه اراده کند بتواند مسافرش شود و در هوای رهائیش راحت نفس بکشد.
هوائی پر از موسیقی مغازله کلمات، جنون آمیز و مستانه...
اگر تقصیری است از ناتوانی قلبی است که مردمان سرزمینش را پیوسته شادمان می خواهد مردمان سرزمینی که زندگی در آن غمگینم نمی کند، تنهایم می کند!
و نیاز به تنهائی... تنها بخاطر تجمیع شاعرانه ی شوری است که به سادگی بدست نمی آید-
در مهمانی کلماتی که شراب می نوشند و شراب می نوشانند.
شکوه و صلابت خراسانی، فخامت کلام نیاکانم ، مرا بلند می کند تا بر بلندای شهود حماسه ی اساطیر بایستم . عطوفت و لطافت طبع عراقی درونم احساس زلالی را بارور می کند که مهربانانه با کلمات انس بگیرم و پیوسته معصومیت شان را نوازش کنم . و هندوستان شاعریم خیال هر روز بیدل تر شدن را در سرم می پروراند، تصوری که چشم ها از دیدنش عاجزند. تصوری که پا به پای تخیل در کوچه باغهای ذهنم قدم می زند.
باید بنویسم تا همیشه ... باید آنقدر خودم را نبینم و آنقدر از خودم خالی شوم که نیستی مرا پر کند... باید نِی شوم ... معبری که زیباترین واژه ها از سلول هایم عبور کنند و دلهای مشتاقان وجود را به وجد آورد.
تا آن هنگام که خودِ خودِ شعر شوم ... خودِ خودِ کلمه ...
که در آغاز هیچ نبود، کلمه بود، و کلمه خدا بود.
نیاز به تنهایی نیاز به خدائی شدن است (پر از تجرید و رهایی و تنهایی)
والسلام
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:51 توسط حافظ ایمانی

|