سپاس گذاری و ...
هو الجنون العشق
سپاس بی حد از انفاس مبارک شما دوستان سالکم در طی طریق عشق
ورهسپاری های معنائی و معنویتان از خویش تا خویش... از نی تا نوای نورانی نیستان ...
وسپاس فراوان تر از آنان که این حقیر هیچ را از ابتدا همراهی کردند
تا با هم سرود اشتیاق دیدار وجه العشق را خلسه خلسه دف بنوازیم و شعر بسرائیم .
و اما
(( مصلوب دارهای اشاره ))
چند بیت شعر پریشانی که نام کتاب را براستی نمی توان بر آن اطلاق کرد
با توجه به خواست و عنایت شما پاکان خوب و خوبان پاک به این مجلد
در معرض است .
تا شاید تنها بیتی یا مصرعی از آن البته از لسان شما
اسباب بخشایش و گشایشِ این کمترین ناچیز را فراهم آورد .
باشد تا حضرت دوست مرا و ما را مصلوب دار های وصل خویش گرداند .آمین
عزیزانم می توانند برای دسترسی سهل و آسان به این کتاب
با شماره ی ۸۸۸۴۳۸۵۲ هر روز از ساعت ۹ صبح الی ۶ بعدازظهر
غیر از روزهای پنج شنبه وجمعه تماس حاصل کنند
و یا به آدرس : خیابان مطهری - خیابان جم- روبروی بیمارستان جم -
خیابان حجت - انتهای خیابان - پلاک ۶۷ - واحد ۳ -
دفتر وکالت آقای دکتر محمد غفاری
( وکیل گروه ایلیا گروه دوست عزیزم فرمان فتحعلیان ) مراجعه فرمایند .
دل بسته ی دل بستگان و دوستدار دوستداران مردان حق
حافظ ایمانی
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 20:6 توسط حافظ ایمانی
|

عشق اما ...
...
خبر آن دارد از دلم خبر آن
كه خبردار نيست از دگران
طربستان دل چه ميگويد؟
ضربات دف است اين ضربان
طلب از فقر و عشق و استغناء
حيرت از وحدت و فنا حيران
و من از كثرت دلالت من
به جنوني كه ميشود برهان
من و منظومههاي شمسي … نه
من و تبريز در قرين و قران
نفسي طالعم نمايان شد
كهكشان شد ستارهاي تابان
نفسم صاعقه است ميداني؟
نفسم رعد و برقي از طغيان
از خروشم به خويش ميلرزد
دل افلاكيان، كران به كران
آهِ من چون شهاب خونافشان
ميخورد بر سرير چرخ كيان
بيسبب نيست اينكه ميسوزند
از غريوم ستارگان جهان
آتشم، آب و خاك و بادم با-
شش جهت، پنج حس، چهار اركان
به قصيدت پناه آوريم
كه بلند است موي دلبرمان
سرم از سرو ميربايد دل
لبم از گل گرفته است عنان
ملكوت است مُلك من كه مَلك
كمر مهر ميبرد به ميان
مثل خورشيد در خروج سحر
من و شرقيترين طلوع نهان
تو و دارالسّلام چشمانم
تو و دستانم، اين دو دارالامان
آنكه من را عزيز كرد، مرا
به تو ديگر نميدهد ارزان
تو خريدار نفس خويشتني
نه خريدار حرفهاي گران
بيگمان در نشان نميآيم
بينشانم، نميرسم به گمان
… و مسيحا ظهور خواهد كرد
پُرِ پرديس، پشت ده فرمان
سمت ده كعبه، ده نگاه صريح
روي دارالصّليب حلاج ، آن-
كه دل از راهبان سبحه گرفت
خالي از خويش، پرشد از يزدان
سيصد و سيزده نفر در من
جاي شك نيست پر شد از ايقان
سيصد و سيزده نفر شمشير
ميشوند از حقيقتي برّان
سيصد و سيزده نفر درويش
سيصد و سيزده نفر سلطان …
تو كه اسفنديار مغمومي
من كه ارديبهشت كارستان
من اگر از قنوت برگردم
رستمي مي…نماند از دستان
در دهانم شراب ميجوشد
در دهانم چه ميكند فوران؟
جوششي جاري است در جانم
جذبهاي ساري است در جريان
مست و لايعقلاند اين كلمات
عقل در حيرت ست از هذيان-
در مقامي كه حال شد يعني
در مقامي كه ميكند نوسان
گاه روحالامين محمودم
گاه مقداد و بوذر و سلمان
گاه بر دار حلقهي ميثم
گاه در حلق پُر بلال اذان
گاه سلطان عارفين زمين
گاه با شير ميروم خرقان
گاه عين القضات صدرايي
گاه اشراق شيخ روزبهان
گاه يكسر جنون مولانا
مست فيض كليم در كاشان
گاه قانون چشم فارابي
گاه سُكر ابوسعيد مغان
گاه در جوي موليان جاري
رودك ياد يار مهرآبان
گاه دست فخيم خاقاني
شهرهي شهر شاهدان، شروان
گاه موساي ابنسينايم
گاه خضر حياتي از همدان
گاه آلوده، گاه نه، طاهر
گاه پوشيده، گاه نه، عريان-
در فصوص نگاه محيالدين
سهرورد حقايق التّبيان
هفتخوان گران فردوسي
هفت اورنگي از زمين و زمان
گاه اهليّ و گاه هم وحشي
گاه يك سر فرشته، گاه انسان
گاهگاه اتفاق ميافتد
پيري زودرس براي جوان
تا كه پير هرات و بلخ شوم
تا برقصم غزلغزل ديوان
تا چو عطار پير نيشابور
اوليا را به خود كنم مهمان
سي نفس مرغ را كنم سيمرغ
در اشارات منطقالطيران
من اگر واجبالوجود شدم
در تو ناممكن است اين امكان
لوليان استخاره ميگيرند
با من و شعر حافظ و قرآن
اسم اعظم منم ولي افسوس
رازها ميرود دهان به دهان
مثل خورشيد اهل مشرق باش
تا بتابم دوباره بر ايران
گل برافشانم از لب زرتشت
مي بريزم به كام مشتاقان
همهي كوهها شود الوند
همهي چشمهها شود حيوان
همهي رودها پر از آب و …
همهي سفرهها شود پر نان
همهي تختها شود جمشيد
همهي بحرها شود عمّان
همهي گونهها شود قرمز
پستهي هر لبي شود خندان
سر هر شانه شطّي از گيسو
دم هر خانه بخشي از رضوان
اندروني براي عشّاق و …
زاهد شهر هم شود دربان
صوفي مدّعي شود عارف
درس هر مكتبي شود عرفان
تا بكارم دوباره چون سعدي
در گلستان و بوستان ريحان
عيد نوروز را كنم هر روز
دل مأيوس را پر از هيجان
كوهها را ستون سقف زمين
سنگها را روايتي رخشان
چشمها را ستارهاي قطبي
قلبها را پر از پي از پيمان
هي برقصم براي مسگرها
سَرِ بازار را كنم ميدان
سر ميدان دستافشاني
صفت پاي را كنم كوبان
هوس خنده را كنم افزون
نفس غصّه را كنم نالان
سر اخلاص و صدق را بالا
زر و تزوير و زور را بريان
بعد از آن كوچههاي الفت را
سنگفرشي ز لؤلؤ و مرجان
اگر آني اشاراتي بكنم
پُرِ زنديق ميشوند صنعان
اگر از كوه سر زنم ، بيني ـ
خرَّ موسي چگونه است، شبان!
اگر از روح خود دمي بدمم
ببري ياد هر چه گورستان
من اگر پا به بحر بگذارم
نوح بگريزد از چنين طوفان
گردبادم اگر به پاخيزم
زير و رو ميشود زمين و زمان
هجر را ميكُشم كه وصل شود
هر كه افتاده است در هجران
آرش از ابروان من سرزد
ميجهد تير قهري از دو كمان
كوهها تكيه دادهاند به من
شانهها چون سهند چون سبلان
بازوانم پر از دماوند است
روح البرز در من است روان
دل و تبديل چشم دل با من
به گلستان نه كلبهاي احزان
شب اگر ميگريزد از خورشيد
ماه از روز ميشود پنهان
سر سازش ندارد اين گردون
سر گردون سري است سرگردان
آه انكار سربلند بگو!
آه اقرار سر به دار بخوان!
تا خداوند در سماع درخت
به اناالحق بياورد ايمان
تو مني من خداي ابليسم
من توام، اي حلاوت عصيان
ليس في جُبّتي سوي اللّهم
ليس في جُبّتي سوي الشّيطان
من و تكفير و بيسبب اسلام
من و تسليم و بيسبب كفران
اين طرف جبر بيمنازع شد
آن طرف اختيار در نسيان
آن طرف ذوق و شوق و سرمستي
اين طرف درد و محنت و حرمان
آن طرف بهرهمندي از هستي
اين طرف بهرهمندي از فقدان
عيشبازي در اين طرف مشكل
عشقبازي در آن طرف آسان
چلّهچلّه… مدد مدد… اي عشق!
رو به رو! لب به لب! زبان به زبان!
دور… اين دورِ چندم است بزن
چرخ… اين سُكر چيست اين دَوَران؟
چرخ اين چرخ چندم است بزن
دفِ ترديد را به حدّ توان
دفِ درگاه گم شدن در خويش
دفِ جوشيده خونم از انبان
دفِ پرواز استخوان تا مهر
دفِ جولان جسم تا جانان
دفِ سقّا به دست بيدستي
دفِ دستان ساقي العطشان
دفِ اين چرخ چندم است بزن
در رگانم چه ميكند شريان؟
طربستان دل چه ميگويد؟
ضربات دف است اين ضربان
ضربان دف است اين گوي و …
ضربات دف است اين ميدان
ضربات دف است اين چندين …
ضربات دف است اين چندان ...
دف بزن تا كه بشنود دشمن
تا بيايد به حلقهي ياران
ذرّهها جزءِ كُل شدند، بزن
دفِ خود را به خردهاي كلان
تا كسي در نهنگ سرمه كند
چشم امّيد را پس از مژگان
و درآيد پر از تولّد من
دل غمگين مريم از بهتان
نيل را ماه شقّهشقّه كنم
پيش چشمان موسي عمران
تا بسوزم در انتظار خودم
الغياث آه صاحب الدّوران !
خرِ دجّال چشم سفياني است
كه ستوه آورد به هر عنوان ـ
دل طوفانيِ يماني را
تا بشورد به هجمهي خفقان
ضامن آهوان كشته شود
سر اسلام را شود سامان
پيش رو سيّدي خراساني
ميرسد بينقاب و دستافشان
آسمان صيحه ميزند … برخيز!
شب بغداد ميشود ويران
صبح انگور ميرسد از راه
چشم خورشيد ميشود رخشان
تا رسالت به ابتدا برسد
وحي آيد به آخرين چوپان
يا تناسخ موافقت بكند
خاك گندم شود! هوا دهقان!
مقصدي نيست جاده يعني چه؟
جاده يعني مرا ببر، برسان
من به دنبال جادهاي هستم
كه به جز من كسي نيايد از آن
ايستادند –تا كه من رفتم-
از تكاپو روندگان دوان
من به دنبال خويش ميگردم
تو نداري از آفتاب نشان؟
دستهاي مرا بگير اي عشق
دست خوش، دستمايهاي برسان
يا بيا و كنار من بنشين
يا مرا در كنار خود بنشان
يا مرا از خودم بگير و ببر
يا خودت را بيا ز من بستان
اگر از خود مرا نميكاهي
پس از اين خُدعهها مرا برهان
يا ببر ميوهي صداي مرا
يا درختان سيب را بتكان
يا مرا چون مسيح نازل كن
يا زمين را به آسمان بكشان
كربلا را به لب ببخش، به جان
مثل آتشفشان، عطش بفشان
هفت دريا لبالب از لب توست
بوسهاي در دهان من بچكان
زهر انگور را تعارف كن
شوكران را به عاشقان بچشان
سگ اصحاب كهف را بفرست
سينهي خواب كوفه را بدران
به بلنداي دست خود برخيز
به خودت تكيه كن نه پشت كسان
كينهي هند حمزهي خود باش
جگرت را بگير بر دندان
چيست؟ اين اشك كيست ميآيد؟
درد دلهاي آسمان، باران
درد دلتنگي زمين امّا
چشمهاي مرا بگير و بخوان
من كه مسعود سعد سلمانم
به كدامين گناه در زندان-
ماندهام ذرهذره، بند به بند
پشت سلولهاي بيپايان
به كدامين گناه كشته شدم؟
زنده در گور دختران جوان
كاخها بي ترك نميمانند
كوخها نيز اگر شوند ايوان
زخم فرق سر مدائن را
سنگ آئينههاي عبرتدان
ميروم با هزار فرسخ درد
ميكَنم صدهزار مرتبه جان
انتظار از تو … پيرهن از من…
بيبرادر بماني اي كنعان
نگرانم چرا نميفهمي؟
نگرانم بدون تو، نگران
نگرانم كه ايّها السّاقي
عشق از اول چرا نمود آسان؟
از من اين سينه كسر خواهد شد
در من آيينه ميرسد به توان
خانه بر دوش اگر شدم، ندهم
مفلسي را قيمت دو جهان
مفلسي را به گنج قارون هيچ
مفلسي را به فكر سود و زيان
اشكها گونهگونه ميغلطند
اشكها را چه ميكند غلطان؟
غمريان را كه ميكند خاموش؟
زيرهها را كه ميبرد كرمان؟
وصف اين قصه شرح حال نشد
گنگيام نه، نميرسد به بيان
راه آرامش گلو بسته است
بغض با غيظ مي دهد جولان
ماه با بركه حرفها دارد
سر من را بگير در دامان
غير خاكستري چه ميماند؟
از من و عشق و آتشي سوزان
مثل جويندگي كه يافتن است ...
معني درد چيست جز درمان ؟
معني سوز چيست جز سازش ؟
معني وصل چيست جز هجران ؟
من به پايان خويش نزديكم
عشق اما هميشه جاويدان …
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 22:22 توسط حافظ ایمانی

|