تناسخ سیب ...
بنا دارم از کتاب جنون والقلم چند غزلی رو پیشکش کنم
به چشمهای دعا گو و مهربان شما دوستان عزیز تر از جانم
به امید اینکه ...
ابوالحسن خرقانی فرمود :
قبله بر پنج قِسم بُوَد ...
نخست کعبه : قبله ی مومنان
بیت المعمور : قبله ی فرشتگان
عرش : قبله ی دعا گویان
حق : قبله ی جوانمردان و دوستان
و اما قلب قبله ی خاصان است ...
شبان کوه موسی ام ... بی گَله و بی گِله
قصیدتی بگو ! بخوان ! بی صلت و بی صله
عزیز مصر عصمتم ... بی حَرم و بی هِرم
شهید بلخ غربتم ... سلسله در سلسله
قفل تغافل بگشا ... قاف مقفای من !
فارغ از این دل شده ای ... غافل از این قافله ...
تشنه ی خون من شدی ... ای صنما ای صنم !
با من دل یکدله کن ! با من دل یکدله !
مناسک تنم شدی ... گوش بده ! گوش کن !
توات شدم ... منم شدی ... ای سر پر حوصله
وضوی خون ... اذان جان ... قبله ی قلب الیقین !
نماز واجبُ القضا ... مستحب نافله !
صراط مستقیم من ! کوس اناالحق بزن !
تناسخ قدیم من ... طی کن این فاصله !
مشرق آتش شده ای ... زلف مشوش مکن !
جام بلا کش شده یارم ... هله ! مستان هله !
چهل چهله چهچهه ... چهچهه چل چله شد !
چله به چله ... چه به چه ... چهچهه ی چلچله
وَل وَل وَل ... هروله کن ! کِل کِل کِل ... کِل بکش !
کل بکش و ولوله کن ! کل بکش و هلهله !
سوره ی زلزال شدم ... زلف ! اذا زلزلت ...
زلف ! اذا زلزلت الارض ... اذا زلزله...
..............................................
سیب سبز سیب جنگل ، اما آتش ، اما سرخ
سیب آبی دریا خون ، اما خون ، اما دریا سرخ
سیب ازسین و سیب ازسینین، سیب ازسینی یا صحرا
سیب از صحرا سینی ، صحراسینه ، صحراسینا سرخ
سیب از بالا، سیب از شاخه، سیب از چیدن ، اما نه
اما نه، سیب اینجا، سیب اینجا، سیب اینجا تنها سرخ
سیب آنجا با هر رنگی ... با سبز و زرد و نارنجی
سیب اما اینجا بی رنگ و رنگ بی رنگی ها سرخ
سیب آنجا شیرین، سیب از بوسیدن ، سیب از آرامش
سیب اینجا طغیان خون عصیان خون آدم خون حوا سرخ
سیب از آدم تا خاتم ... سیب از اعجاز از وحی از عشق
سیب از نوح و سیب از ابراهیم و سیب از موسی سرخ
سیب از ... مصلوبی پرَان شد از آسیب ... اما بشمار
سیب از اوَل دوم سوم چهارم سرخ وعیسی سرخ !
سیبی غلتید از کوه اقراء ! یا سیب اقراء ! قرمز شو!
سیب از نور آمد ... پیغمبر شد ... تا کلَ دنیا سرخ .
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:21 توسط حافظ ایمانی
|

پر از پری ...
این هم غزلی که چند بیتش رو در خواب گفتم
البته چند سال پیش
پر از پري شده اين خانه با حضور خودم
كليم خود شدم از جلوهگاه طور خودم
چهل چراغ كَمشكوة في زجاجة شدم
چهل شب است كه روشن ز شمس نور خودم
صفا و مروه قدمگاه صبحگاه من است
در آب و آينه دلواپس ظهور خودم
ورق كه ميخورم انگار مثنوي شدهام
به پير بلخ بگو من خودم چگور خودم
ترانه را نه تورا نه خدا خودش را خواند
كه من حقيقت داوودي زبور خودم
جنون كه غايت عقل است ابتدايم بود
چه انتهايي؟ تا شورش شعور خودم
برای دیدن من جاده ها فراوان است
كه من مسافر يك عمر راه دور خودم
اگر چه حضرت دف زائر دلم بوده است
سه بار فاتحه خوانِدم كنار گور خودم
نستعلیق حیرانی ...
چه خطّی می نویسد سُرمه بر بادام طولانی ...
کتابت کن تماشا را به نستعلیق حیرانی !
جلاجنگ سُم اسبان، خراج چشم زخم تو ...
بگو چشمت کنند آهوسوارانِ خراسانی !
رسولانِ سرِ زلفت پریشانند از هر سو ...
به بعثت می رسد هر سوی این گیسو پریشانی
چه سرخی می کند خنجرخرامی های رگهایت ...
انارت را دو قسمت کن ! شهید اوّل و ثانی !
برقص ای آتش هندو ! دواتِ روی کاغذ را
که نستعلیق را شیواتر از آهو برقصانی
فراوان کرده حُسنت رونق بازار حالم را ...
چه حالی دارد از حسن تو بازار فراوانی ...
چه می گویم؟ نمی گویم ! که خاموشند درویشان
که خاموشند هنگامی که تو انجیل می خوانی
سلامم را به دارآویز و دربُگشا به تکفیرم !
مسیحای جوانمرگ من از ترس مسلمانی ...
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 1:43 توسط حافظ ایمانی
|

|