در جذبه ی بهار
یا مقلب القلوب والابصار یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال
و تمامی آنچه در آسمانها و زمین موجودند پیوسته در حال تسبیح و ستایش پروردگار و آفریدگار خویشند
حریر بنفشه ...
بنفشه های دلم را بیا و رنگ کمان کن به هفت جلوه ی رنگین کمان مبارکمان کن
چهل حقیقت آبی...چهل حریر بنفشه چهل قناری قرمز، ولی اسیر بنفشه
عرق به شبنم انگورهای تازه نشسته کنار جقه ی گل بوته بی اجازه نشسته
علف ترنّم خرداد را بهانه گرفته و بار بارش خورشید را به شانه گرفته
سکوت زنبق وحشی صدای درّه ی گیسو گلاب طرّه گره خورده روی ترّه ی گیسو
نگاه کن که ببینی شبیه هیچ شدم من دو مو ، دو تای مجعّد ، دو زلف پیچ شدم من
ترانه پشت نگاهت ، غزلسرای لبم شد و سرمه ریزی چشم تو آفتاب شبم شد
مرا به عشوه بخوان و بکش مرا به کرشمه به عکس سیب صدایم در آب قرمز چشمه
به قطره های اناری که دانه دانه چکیده به شاخه ای که از آن سبزی جوانه چکیده
برقص دورِطلوع ِ سپیدگاه ستاره ! به چرخ های فراوان، به دورهای دوباره...
به هلهله ، به هلاهل ، به گریه های مردّف به شوکران عروسی ، به حجله های پر از دف
بگو چگونه بنوشم تو را که ساغر عشقی ؟ تو حرف اوّل حسّی ، تو حرف آخر عشقی
پیراهن مغازله
ای مهرنوشِ مشرقِ نیشابور ، از کوه های سرزده خورشیدم رکن رباعیات پر از کوزه ، خیّامِ چشم های تو را دیدم با شوق اشتباه شقایق ها ، شولای اشتیاق به تن کردی در خمه گاهِ ساغرِ فیروزه ، پیراهنِ مغازله پوشیدم
مژگان کشیده در قدم گیسو! حالا که تابِ زخمه حلالت باد شیواتر از نیایش رقاصی ، حالِ خرابِ زخمه حلالت باد در ظهر زهره چرخش ادریسی...یعنی شراب زخمه حلالت باد در صبح سبحه گردش الیاسی... من با تو از دوتار خروشیدم
ای زود ای نیامده برگشته ، چرخی به دورِ باده تسلسل شد ای دیر ای نرفته ی دلواپس ، با شوکران شرنگ شکر مل شد برگرد ای انار ترک خورده ، داروی نوش دارِ تقابل شد برگرد ای رسیده ترین نارس ، سهراب بودم آنچه که نوشیدم
ای نوبهار دختر پاییزی ، مستی مدام حضرت زیبایی! خرداد خلسه های پر از خورشید ، دنیا به کام حضرت زیبایی! ای هم قرانِ فال تو فروردین ، زیبا سلام حضرت زیبایی! ای هم قرینِ ناحیه ی ناهید ، من از جوار جاذبه جوشیدم
سنبل ترازِ نرگسِ چشم آهو ، در جلوتی برآ که به رقص آیم ابرو کمند دورِ کمان گیران ! از کوشه ای درآ که به رقص آیم گیسو بلند شب شده طولانی...مسحور کن مرا که به رقص آیم ای چینِ زلفِ آینه و ایران ، بی وقفه پیش پای تو رقصیدم
ای آتش ترانه کش کاشی ، من مولوی شدم... تو نمی مانی؟ ای قاری قصیده ی نقاشی ، والشمسُ والسّما, نمی خوانی ؟ ای قبله ی تباتبِ تبریزی ، ای خودپرست فصل مسلمانی حتی اگر تو بتکده ای باشی ، من خویشِ بی تو را نپرستیدم
ای مُشک و عنبران ِ عبیر آهو ، چشمت به فتنه گفت: تو آزادی مهزادِ اخترانِ خوش اقبالی ، فتوا به عقرب و قمرم دادی گل بوته ی مُقلّدِ خون برگی ، در فقهِ سینه ی قفس افتادی در لاله زارِ سینه کشِ قالی ، من سرخ پوش چشمه ی تعمیدم
نیلوفرِ شمیم سحربوسی ! بادی بدم به نای نی دریا لیلانه خوانِ لهجه ی لادن ها ! بربط نوازِ آینه ی دریا آبی تراشِ مجمرِ مرجانی ! ای ماهیِ معاینه ی دریا آن سویِ روشناییِ سوسن ها ، خلوت نشینِ ساحلِ تجریدم
من دزدِ راه گردنه ی رقصم ، حالا کسی به سبکِ خراسانی – در ابتدایِ چشمِ تو سرگردان ، دف می زند که دست بیفشانی در منتها الیهِ جنون تنها... تنها تویی تویی تو که می دانی در غربتِ مقاربتِ باران ، من دف نوازِ صورتِ خورشیدم
ای ابر ای بریده ی بارانی ، تو پاسبانِ حال و هوایم باش ای باد سرزمینِ رها رنگی ! زنجیر پاره کرده ی پایم باش پروانه پلکِ بال پرستویی ! سیمایِ دردهای صدایم باش تو سرمه دانِ شربت و نیرنگی ! من پرده دارِ زهره و ناهیدم!
و ستایش و ثنای تمام زیبائیها و نیکوئیها باز می گردد به حمد و تسبیح او
الحمد لله رَب العالمین
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 12:52 توسط حافظ ایمانی
|

|