زلیخای زنخدانی
از یوسف کنعانی تر منم
از زلیخا زنخدانی تر تو
به درگاه عشق دعا کن
دعا
که دعا زنار باد
در این زندگی نه ...
در این زندیقی ...
ايا لعل بداخشانی كه طاووس عروسانی
به رنگارنگیِ پس كوچه ی جشن چراغانی
به گيسو شانه تا خوردم پری پروردهام كردی
پر ازگيسو، پر از شانه، پر از شانِ پريشانی
دعا زنّار شد اين زندگی بی عشق زنديقی است
مداوا میشود با تو جراحات مسلمانی
به خاك افتاده انگشتان من در قوس محرابت
كه دستی در مناجات است و دستی در هوسرانی
تو را من با غزلهايم به رقص آيی به رقص آيم
مرا با بوسهای آنی ببوسی و ببوسانی
لبم ياقوت بوسيدن جواهرنوش و سرخآشام
چشيدم قرمزت را آی انگور انارانی
بخارای عسلبندی، شكرعمِّ سمرقندی
كه تو لبخندِ لبريز از لبِ حلوا فروشانی
تو خاك تربت جامی، تو بسطُ البسط بسطامی
تبِ تبريزی شمسی، هلالِ شهر ماهانی
رد و رودِ رياحين جان گرفت از چشم جاری شد
كه تو جنّات تجری تحتهاالانهارِ ريحانی
چه برفی روی كوهستان اندام تو باريده است
تو گرماگرم آغوش منی، خواب زمستانی
پريد از راز شبنم رازقی از خواب پريانی
ببار ای ابر بارانی كه بارانی ببارانی
یا عشق مدد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 8:36 توسط حافظ ایمانی
|

|