تبليغاتX
.....................ج ن و ن و ا ل ق ل م
.....................ج ن و ن و ا ل ق ل م


دل دو حرف دارد

 

هميشه به نام او

 ياران سلام

 قريب به يك سال از تولد جنون والقلم مي گذرد و اين مجازخانه بهانه‌گاه برخورد الطاف چشم شما بود با توامانيِ جنون و قلم من . در اين رهگذار چه آشنائيها و دوستيها كه برايم مبارك افتاد و چه حرف‌ها كه با صدق و اخلاص از جان شما نيوشيدم و البته حقيقت ِسرمستي از جاي ديگري است .

 غرض از نگارش اين چند سطر چند خبر بود كه مي‌بايست پيشاپيش عرض كنم :

 نخست اينكه دوستان بسيار هنرمندم در شركت تصوير سازي نار و ني زحمت راه‌اندازي سايتي را تقبل كردند و بر دوش كشيدند كه در آن محيط بسياري از اشعار من البته با تفكيك كتاب هاي چاپ شده يا در دست چاپم درج شده است كه متعاقبا آدرس دقيق آن را به زودي در اختيار دوستانم قرار خواهم داد .

 دوم اينكه بنا دارم اين محيط  را البته با رويكردي متفاوت از آنچه بود همچنان بر‌جا و استوار نگاه دارم با اين توضيح كه جنون والقلم زين پس محمل‌گاه شعر هاي موزونم نخواهد بود كه اينجا از اين به بعد اختصاص خواهد داشت به  تنها حرف‌ها، نامه‌ها و دل‌نبشته‌هايم ، چرا كه گفت وشنيد ِ با شما را پيرامونِ اين دسته از آثارم بيشتر دوست ميدارم .

 و سوم اينكه در اين ماه‌هاي اخير بيشتر پيگير آثار صوتي و موسيقائي اشعارم بوده و هستم كه با اميد به لطف بي‌نهايت حق و نيايش شما خوبان به زودي به معرض نگاه و محضر دوستان تقديم خواهد شد .

 لذا مطلبي كه اينك پيشكش مي‌كنم چند سطري از  يكي از همان نامه‌هاست كه پيش از اين گفتم .

توفيق از آن‌ ِ خداست و عزت نيز تنها از آن ِ او .  

 

                  

محبوبم

دل دو حرف دارد

من دو حرف دارد

تو دو حرف داري.

انسان‌ها يا خوابند يا بيدار

اما هنگام شعر خلسه‌ي بين خواب و بيداري است.

به آسمان نگاه كن

آن‌چنان كه به زمين توجه داري

دقيقاً بين آسمان و زمين قرار گرفته بود

طنابي كه حلاج را معلق كرده بود

بين زمين و اسمان

كه عشق نيز دو ركعت است

ركعتي در ساحت زامياد و ركعتي بر محيط بامداد

آن‌قدر نگاه كردم

تا چشمانم بسته شد.

پلك‌ها اشارت عجيبي هستند

دو پلك بر هر چشم تا چشم‌ها را بسته نگاه دارد

بيشتر نگاه كردم

من دوست دارم به آن‌چه مي‌بينم فكر كنم

تو دوست داري آن‌چه فكر مي‌كني را ببيني

فكرها ديده نمي‌شوند

اما نبشته مي‌شوند

مي‌خواهم فكرهايم را برايت بنويسم

محبوب من

كمال ديدن با دو چشم است

پرندگان با دو بال پرواز مي‌كنند

و ماهيان كه در آب زندگي مي‌كنند

و ما كه در هوا با دو چشم پرواز بال و باله را به تماشا نشسته‌ايم

محبوب من؛

من در اطراف سرم دو گوش دارم

كه شنيدار نجواي چپ و راست من است.

اما گاهي صدايي را مي‌شنوم كه هيچ سمتي ندارد

سكوت صدايي است كه هيچ سمتي ندارد

چونان آهنگ دم‌ها و بازدم‌هايم.

اگر مي‌خواهي مرا بهتر بشناسي

بايد با دو دستت مرا در آغوش بكشي،

كه من با دو دستم فرياد مي‌زنم

محبوب من؛

آناني كه ابروان معشوقشان را به محراب شبيه دانسته‌اند

مي‌دانسته‌اند كه محراب دو خط است

كه از زمين و زمينه‌ي شهود شروع مي‌شود

آن‌گاه به انحناي ركوع بيشتري مي‌رسد

تا تلاقي گاهش پيشاني باشد

آن‌جا كه سجده‌اي مهر غيب بر او مي‌زند

دو خط در محراب وجود دارد

و دو خط در ابرو

اما محبوب من

شمس خط سوم بود

خط پيشاني

همان يك كلمه‌اي كه دو حرف دارد

چون دو

چون خط

 

و اما من

كه نفس مي‌كشم با دهان‌و بيني

و راه مي‌روم با دو پايي كه تعادل را در من نگاه مي‌دارد

كه نفس مي‌كشم با دو مخزن هوا در سينه‌ام.

كه هميشه دو راه پيش روست

گاهي بين اين دو بايد هر دو را انتخاب كني

يعني هم با دلت نفس بكشي، هم با سرت

عشق و عقل

دو راه توامانند در حصول كمال

چون دو گران‌بها ميراث آخرين رسول

كتاب و عترت

يا چون در خلق اثر از وارستگان هنر

تناسب و توازن بين صورت و معنا-

وحدت فرم و محتوا

چونان در شعر تواماني جوشش و كوشش.

كه كمال ديدن با دو چشم است

چشمي كمي

و چشمي كيفي.

چشمي چون تن

و چشمي چون روح

چشمي به جسم و چشمي به جان

نگاهي به ماديت و نگاهي به معنويت

دو راهي كه بايد هر دو را انتخاب كني.

زندگي وزنه‌ي سنگيني است

وزنه‌اي كه تنها مي‌‌تواني با دو دست آن را بلند كني.

دستي نظم و دستي پرهيز

دستي عقيدت و دستي جهاد

چنان كه دست چپت را به خدمت دنيا مشغول داري

آن‌چنان كه گويي هميشه در ان خواهي زيست

و دست راستت را به كار عقبي درآوري

آن‌چنان كه گويي لحظه‌اي ديگر در اين دنيا باقي نخواهي ماند.

در عشق دو ركعت است

كه هر ركعت آن دو سجده دارد

براي بوسه‌ي وصل

كه بوسيدن تواماني برخورد دو لب است با هم.

هم‌چنان كه پيش از هر نماز بلند مي‌شوي

با يك لب اذان مي‌گويي

و با يك لب اقامه...

 

                     محبوبم هنگام شعر خلسه ی بین خواب و بیداری ست

 

 

 



+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:45  توسط حافظ ایمانی  



درباره وبلاگ




کافی است
بودن ِ تو

تا خون
سرودن ِ تو

الله آن و ...
پس آن

الله این و ...
پس این


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب




بايگاني
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386


پیوندها
شيخ ابوالحسن خرقاني
شمس تبریزی
مولانا جلال الدین بلخی
لسان الغیب حافظ شیرازی
امام محمد غزالی
عطار نیشابوری
حکیم ابوالقاسم فردوسی
دکتر سید حسین نصر
نصرت فاتح علی خان
علامه طباطبائی
محمد رضا شجریان
فرامرز اصلانی
وحید جلیلوند ( ستاره زد سلام کن )
فرمان فتحعلیان
شمس لنگرودی
ناميانه‌ها (دل‌نبشته‌های شاعرانه) حافظ ایمانی
یدالله رویایی





پیوندهای روزانه
فرمان فتحعلیان
رضا بروسان
علیرضا جهانشاهی
جواد کلیدری
شمس لنگرودی
یدالله رویایی
علیرضا قزوه
علی حسن زاده
محمود حبیبی کسبی
خسرو نوربخش
نسرین تهرانی
غلامرضا رشیدی
آرشیو پیوندهای روزانه

آخرین نوشته ها
چلٌه خانه
نردبامی به آسمان
به م ح م د (عج)
شعر... حرف ... سکوت ...
د ر ر ق ص ا ن گ ی
آمد آن آمدنی ...
در شاهنامه ...
کوثر چشمه ی بقا !
زلیخای زنخدانی
حق


لوگوی دوستان